X
تبلیغات
محمد باقر پورامینی

محمد باقر پورامینی
دست نوشته ها 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
لینک های مفید

مدار و مدیر

 وقتي از نخبگان صدر سخن رانده مي‌شود، شمشير آن دليران، نشان‌گر توان و لياقتش است؛ شمشيري كه به وقت نياز، در غلاف نماند و برقش، صف نابخردان را تار و مار كند و آرامشي باشد براي صف حق‌جويان؛
همچون ذوالفقار علي عليه السلام كه صف مي‌شكست وصف مي‌ساخت؛ باطل مي‌زدود و حق مي‌ساخت.
گفت من تيغ از پي حق مي‌زنم
بندة حقم نه مأمور تنم
شير حقم، نيستم شير هوا
فعل من بر دين من باشد گواه
رخت خود را من ز ره برداشتم
غير حق را من عدم انگاشتم
در صف ياران پيامبر صلي الله عليه و آله، شمشير زنان زيادي بودند كه «ياور حق شدند» و شيرمردي كردند و به وقت نياز، بر مدار حق بودند؛
غبار از چهرة پيشواي خويش زدودند و مرهمي شدند بر قلب زخمي ياران. شجاعت زبير و برش شمشيرش را هيچ كس از خاطر نمي‌برد.
گويند نخستين شمشيري كه در راه خدا به كار رفت، شمشير زبير بود. وقتي در آن روزهاي فشار و غربت، در مكه ناگهان شايع شد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله را گرفته‌اند، زبير شمشير خود را برداشت و به طرف مراد رفت. پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود: اي زبير! مي‌خواهي چه كني، گفت: به من گفتند كه شما را گرفته‌اند؛ از اين رو، شمشير خود را برداشتم؛ تا از شما دفاع كنم. رسول خدا صلي الله عليه و آله بر وي درود فرستاد و دربارة او دعا كرد.
او در تمامي پيكارها، پيشگام بود و خاطره‌اش در بدر و حديبيه با آن عمامة زدي كه بر سر گذاشته بود، بر ذهن‌ها نقش بسته بود. 1
او همواره با علي عليه السلام بود و در سختي‌ها از آن بزرگوار دفاع كرد و حتي در آن دوران سخت و تنهايي آغازيني كه بر خانة اميرمؤمنان عليه السلام يورش بردند، زبير شمشير عريان كرد و گفت: «آن را در نيام نكنم؛ تا با علي بيعت كنند».
اما تاريخ در كنار اين گزارش از شكوهمندي بي‌مانند زبير، روايت غمباري از صفحات پاياني عمر او نيز دارد؛ زماني كه از مدار حق فاصله گرفت و با پيروي از هوا، دست به شمشير برد و معركه ساخت و فضا را غبارآلود كرد و جمعي را در تاريكي خويش جاي داد و خود طعمة اين معركه شد. در جمل، وقتي شمشير زبير را نزد علي عليه السلام بردند، امام با تأسف بر فرجام زبير، چنين فرمود:
«اين شمشيري بود كه مدت‌ها سختي‌ها را از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله برگردانده بود».2
شكوه نخبة ديروز، با شمشير بود و شجاعت در ميدان نبرد و شكوه نخبة امروز، با تدبير است و شجاعت در ميدان مديريت سياسي و اقتصادي.
جاودانگي اين دو، يكسان است و همسو. آن كه بر همان مداري كه در پرتوش رشد كرده و عزت يافته، باقي بماند و موانع و خطرات راه را بشناسد و در اصلاح يا حدف آنها بكوشد، رستگار است؛ خواه آن مانع، يار غار باشد يا فرزند نافرخنده.
مسئوليت هر اندازه خطير باشد، وسوسة تك روي و دوري از مدار ولايت، مضاعف است.
بايد باور كرد كه عزت و ماندگاري يك مدير، در پايداري بر مدار رهبري است.
گر همي پرم همي بينم مطار
ور همي گردم همي بينم مدار
ور كشم باري، بدانم تا كجا
ماهم و خورشيد پيشم پيشوا

1. ابواسحاق، ابراهيم بن محمد ثقفي كوفي، الغارات، ص 417.
2 . تاريخ الطبري، ج4، ص 1330.

آیینه رشد/ شماره  35  بهار 90


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ پنجشنبه 5 مرداد1391 ] [ 6:20 ] [ محمد باقر پورامینی ]

هشت بهشت

بسیاری از مدیران دولت اسلامی تشنه حقیقت و ایمانند و پاکی روح خود را مرهون عمل به تعالیم آسمانی اند . برخی از این آموزه ها در قالب ادعیه ارزانی شده است تا طالبان از آن آب وصل بنوشند  و در پرتو حیات پاک این دنیایی ، حیات ابدی آن سرایی خویش را آباد سازند . برای این تشنگان راه ، «صحيفه سجاديّه» دریایی بی نهایت است . در این نوشتار ، هشته قطعه از نیایش «چهل و هشتم» صحیفه تقدیم می شود ؛ هشت بهشت برای مدیران پرهیزگار و رستگاری که از مردان آخرتی بشمار می آیند و مصداق این آیه اند: «هر كسى مرگ را مى‏چشد؛ و شما پاداش خود را بطور كامل در روز قيامت خواهيد گرفت؛ آنها كه از آتش(دوزخ) دور شده، و به بهشت وارد شوند نجات يافته و رستگار شده‏اند و زندگى دنيا، چيزى جز سرمايه فريب نيست!»1.

** 

1.      مرا به حياتى خوش و پاكيزه زنده بدار كه به هر چه خواهم برسد و به آنچه دوست مى‏دارم پايان يابد، چندان كه دست به كارى نزنم كه تواش خوش نداشته باشى يا مرتكب كارى نشوم كه تو از آن نهى فرموده‏اى. از تو خواهم كه بميرانى مرا همانند آن كسان كه روشنايى‏شان در برابرشان و در سمت راستشان حركت مى‏كند.

2.      همچنان كه در اين جهانم در جايگاه رسوايان بر پاى نداشته‏اى در آن جهان نيز در جايگاه رسوايانم بر پاى مدار و در حق من نعمتهاى اين- جهانى با نعمتهاى آن جهانى و فوايد ديرينه با فوايد تازه توأم گردان و عمر مرا آن قدر دراز مكن كه به قساوت قلبم انجامد و بر سر من حادثه‏اى دردناك و سخت مفرست كه شكوه و آب و رنگ من از ميان ببرد و مرا به مقامى فرومايه كه قدر و منزلت من حقير گرداند يا به نقيصه‏اى كه بدان مقام و مرتبت خويش از كف بدهم گرفتار منماى.

3.      اى خداوند، مرا چنان مترسان كه ترسم به نوميدى كشد و چنان مرا بيم مده كه وحشت بر سراسر قلبم چيره شود. چنان كن كه ترسم تنها از عذاب تو باشد و وحشتم از انذار و هشدار تو و دهشتم به هنگام تلاوت آيات كتاب تو.

4.      مرا در وادى عصيان سرگشته رها مكن و تا زنده‏ام در ورطه سهو و بى‏خبريم وامگذار و مرا به حالى ميفكن كه ديگران از من پند گيرند يا سبب عبرت همگان شوم يا كسى در من بنگرد و گمراه شود. و در زمره كسانى كه با آنان مكر ميكنى، با من مكر مكن و ديگرى را به جاى من مگزين و نامم را به طومار گنهكاران مبر و تنم را در كشاكش گرفتاريهاى اين جهانى و عذابهاى آن جهانى ديگرگون منماى و مرا مضحكه مردم قرار مده و مسخره درگاه خود مساز. چنان كن كه پيوسته در جست‏وجوى خشنودى تو باشم و در تلاش براى انتقامجويى از دشمنان تو.

5.      خنكى عفوت را، حلاوت رحمتت را، روح و ريحان و بهشت پر نعمتت را ارزانى من دار و از فضل خويش به من بچشان طعم فراغت را در گزاردن آنچه تو دوست مى‏دارى و طعم مجاهدت را در آنچه موجب تقرب به درگاه توست و مرا تحفه‏اى كرامند عطا كن.

6.      چنان كن كه در تجارتم سود برم و بى‏هيچ زيان باز گردم و خوف ايستادن و پاسخ گفتن در روز باز جست را در دل من افكن و به ديدار خود مشتاق فرماى و به توبه‏اى بى‏بازگشت كه پس از آن نه گناه خردم باقى ماند نه گناه بزرگ، نه گناه آشكار و نه گناه پنهان، توفيق ده. بيخ كينه مؤمنان از سينه من بركن. قلبم را با مردمان فروتن مهربان گردان. با من چنان باش كه با صالحان هستى. به زيور پرهيزگارانم بياراى. نام نيك من بر زبان آيندگان جارى گردان آوازه من در ميان معاصران به نيكى بلند نماى و در روز رستاخيز مرا در زمره آنان كه با پيامبر تو مهاجرت كردند در آور.

7.      مرا فراخى نعمت ده به حد كمال و كرامتهاى آن از پى يكديگر به من ارزانى دار. دستان من از عطاى خود پر كن و مواهب كرامند خويش به سوى من روان دار. مرا در بهشتى كه براى برگزيدگان خويش آراسته‏اى، در جوار اولياى پاك خود جاى ده. تشريف عطاى خويش بر من بپوشان و در منازلى كه براى دوستانت مهيا ساخته‏اى مكان ده. (1) براى من مكانى مطمئن كه در آن آرام گيرم و جايى كه در آن مسكن گزينم و دلم شاد شود، برگزين.

8.      كيفر مرا با گناهان بزرگى كه مرتكب شده‏ام برابر منماى و در آن روز كه اسرار آشكار مى‏شود هلاكم مكن. هر شك و شبهتى از دلم بزداى. از دروازه‏هاى رحمت راه من به حق بگشاى. سهم مرا از مواهب نعم خود افزون فرماى و از سر افضال خويش نصيبم را از احسان و بخشش خود فراوان گردان.2

پی نوشت:

1.      آل عمران ، آیه 185.

2.      صحیفه سجادیه ، ترجمه عبدالمحمد آیتی.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ جمعه 25 فروردین1391 ] [ 19:21 ] [ محمد باقر پورامینی ]

                                                                                                                      صاف  و بى غش  

                                                                          فصلنامه آیینه رشد / شماره  20  تابستان 86

روان‏سازى، تبيين و تفسير متون فرهنگ دينى و عمومى‏نمودن آن، خدمت بزرگى بود كه برخى از عالمان عصر صفوى در جهت ارتقاى فرهنگ مذهبى ايران، بدان اهتمام ورزيدند. آقا جمال الدين خوانسارى )متوفاى 1122ق.( يكى از پيشتازان اين نهضت بود. »شرح و ترجمه غرر الحكم«، اثر مانا و ارزشمند اوست . وى با مبنا قراردادن سخنان اميرمومنان‏عليه‏السلام تلاش كرد تا ضمن آسيب‏شناسى دقيق، الگوى رفتارى مناسبى براى مديران و دولت مردان ارائه كند. خوانسارى ذيل حديث »الخلاف يُهدم الاراء« به پيامدهاى ناسازگارى مديران اشاره كرده، آنان را از اين آفت برحذر مى‏دارد. وى مى‏نويسد:
»هرگاه ارباب حل و عقد دولتى يا اصحاب هر مصلحت و مشورتى، در پى مخالفت و ناسازگارى با يكديگر باشند و با هم صاف و موافق نباشند، اين معنى، خراب و باطل كند راى‏ها و انديشه‏هاى ايشان را؛ زيرا كه هر يك از ايشان كه رايى اظهار كند، هرچند صلاح و صواب دانند، از براى مجرد مخالفت او، تخطئه آن كنند و از براى آن، مفاسد گويند و آخرالامر راى بر امرى قرار نگيرد و همه اينها خراب گردد و كار مختل و مهمل ماند. پس اولياى هر دولتى و اصحاب هر مشورتى، بايد كه با هم صاف و بى غش باشند؛ تا هر رايى كه به نظر ايشان صواب نمايد، بر آن اتفاق كنند و از براى اغراض خود، مخالفت آن نكنند و در هدم آن نكوشند و چون اين معنا در ميانه اساطين سلطنت‏ها و اركان دولت‏هاى عظيم كم اتفاق مى‏افتد، پس بايد كه در ايشان اين رعايت شود كه مردمى باشند خردمند دانا كه اگر با يكديگر صاف نباشند، اين را دانند كه خيانت با صاحب دولت و نمك به حرامى او ثمره و نتيجه ندارد. پس در مقام تدبير ملك و انتظام امور مملكت او، در آن چه صلاح و صواب باشد، با يكديگر موافقت كنند و راى نيكو و تدبير لايق هر يك كه گويند، همه تحسين او كنند و در ترويج آن كوشند تا سلطنت و دولت او كه همه به دولت او سربلندى يافته‏اند، منتظم باشد و دشمنان در آن رخنه نتوانند كرد؛ هرچند در غير چنين امرى، با يكديگر مخالفتى كنند كه ضررى به صاحب ملك و دولت نرساند«1.


پى نوشت:
1. آقا جمال الدين خوانسارى، شرح و ترجمه غررالحكم، ج1، ص 270


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ] [ 6:13 ] [ محمد باقر پورامینی ]

 

سه تابلو از يك  زندگی

 
 فصلنامه آیینه رشد/ شماره  21  پاییز 86
 
 
تابلوى يك‏
تابستان بود و در حياط بيرونى، روى نيمكتى نشسته بودم و بيماران مرد و زن، همگى جمع بودند؛ بعضى روى نيمكت و بعضى روى زمين نشسته و يك يك پيش مى‏آمدند؛ نبض آنها را مى‏گرفتم و زبانشان را مى‏ديدم و نسخه ماقبل را از آنها مى‏گرفتم و مى‏ديدم و نسخه ديگرى مى‏نوشتم. در اين حال، مرحوم حاج آخوند آمد و دختر كوچكش را كه مريض بود، زير عبا در بغل گرفته بود و دورتر از همه، در كنار نيمكتى نشستند. من تعارف كردم حاج آخوند جلو بياييد و بچه را ببينم و معطل نشود. او قبول نكرد و گفت: اين بيماران، پيش از من آمده‏اند و من در نوبت خودم مى‏آيم.
من مشغول معاينه و نسخه نوشتن براى بيماران شدم. يكى از آن بيماران، زنى يزدى بود و چون گفتم: نسخه سابق كو؟ گفت: نسخه را خوردم. گفتم: كاغذ را جوشاندى و خوردى؟ گفت: بلى. گفتم: حيف نان منى يك قران كه شوهرت به تو مى‏دهد. زنان ديگر زدند به خنده و من براى او مجددا نسخه‏اى نوشتم و به او فهماندم كه دوايش را از عطارى بگيرد و بخورد؛ نه خود نسخه را؛ تا آن كه بيماران همگى راه افتادند و در آخر همه حاج آخوند آمد و بچه را ديدم و نسخه‏اى نوشتم؛ مقدارى در حق من دعا كرد و پس از آن گفت: مى‏خواستم خدمت شما عرض كنم كه آن كلمه‏اى كه به آن زن گفتيد و زن‏هاى ديگر به او خنديدند، آن زن در ميان بقيه شرمسار شد و خوب نبود. من ناگهان مانند كسى كه از خواب بيدار گردد، به خود آمدم و متوجه شدم كه چه بسيار از اين شوخى‏ها كه مى‏كنيم و متلك‏ها كه مى‏گوييم و به خيال خودمان خوشمزگى مى‏كنيم و توجه نداريم كه در روح طرف مقابل، چه اثرى دارد.

تابلوى دو
چون بام خانه‏اش را كاه گل مى‏كرد، مقدارى از بام همسايه را هم كه متصل به بام خانه او بود، كاه گل مى‏كرد. هيچ گاه برف خانه‏اش را در كوچه نمى‏ريخت و ناودان خانه‏اش را به كوچه نمى‏گذاشت و ما را نهى مى‏كرد كه در جوى آبى كه به خانه‏هاى مردم مى‏رود، چيزى بشوييم و تعليم مى‏داد كه بر در و ديوار خانه مردم خط نكشيم و از درختى شاخه‏اى نشكنيم و از بسته‏هاى هيزمى كه مردم براى فروش مى‏آوردند، تكه‏اى حتى براى خلال دندان نكشيم و آب دهان و بينى در كوچه و خيابان نيندازيم و از ميان زمين‏هاى كشته مردم، نرويم و زراعت آنها را پامال نكنيم.
حاج آخوند در همه عمرش، با كسى دعوا نكرد. كسى را دشنام نداد. به روى كسى فرياد نكشيد و هرگز غيبت احدى را نكرد.
او هرگز دروغ نگفت. هرگز خلف وعده نكرد. كمترين تجاوزى به حق احدى نكرد و آزارى به كسى نرساند. هرگز به كسى گوشه و كنايه نزد و اگر از كسى كار بدى سر مى‏زد، در خلوت، به خودش با مهربانى و خيرخواهى، تذكر مى‏داد و در ملاء عام و در حضور ديگران، نمى‏گفت. بسيار مودب بود و توجه به روح و قلب مردم داشت. و مى‏دانست كه هر سخنى يا هر حركتى، چه اثرى در روح مردم دارد.

تابلوى سه‏
حاج آخوند به مادرم و به همه ما احترام مى‏گذاشت. ما را با كلمه شما خطاب مى‏كرد و در بيشتر وقت‏ها اگر مى‏خواست تذكرى بدهد و چيزى بفهماند، به طور غير مستقيم آن تذكر را مى‏داد و مستقيما تذكر نمى‏داد؛ مثلإ؛،،ّّ نمى‏گفت: چنين كارى كه كردى، خوب نبود؛ بلكه مى‏گفت: به نظر مى‏رسد كه آدم اگر اين طور بكند، خوب است. چنين نيست كه شما مى‏گوييد. او يكپارچه ادب و معرفت بود و ادب و معرفتش، او را در نظر ما كه افراد خانواده‏اش بوديم، بزرگ كرده بود؛ نه نماز و روزه‏اش. مرحوم حاج آخوند در هنگام بيدارى، كم اتفاق مى‏افتاد كه پايش را در حضور ما دراز بكند تا به چيزى تكيه بدهد. هرگز نشد كه بر غذايى ايراد بگيرد كه شور است يا بى نمك؛ تلخ است يا شيرين؛ خام است يا پخته. اگر خربزه‏اى را مثلا پاره مى‏كرد و بى مزه بود، مى‏خورد و هيچ نمى‏گفت و آن را كنار نمى‏گذاشت و خربزه ديگرى پاره نمى‏كرد. هيچ گاه نخواست كه براى او چيز مخصوصى بپزند. هر شب كه به خانه مى‏آمد، اگر هنوز شام نخورده بوديم، با ما، در خوردن شام، شريك مى‏شد و اگر شام خورده بوديم- چون خودش تاكيد كرده بود كه منتظرش نشويم- هرچه كه بود، مى‏خورد. بسيارى از اوقات در كارِ خانه، كمك مى‏كرد و هميشه به مادرم مى‏گفت: من شرعا حق ندارم از تو بخواهم كه زحمت خانه را بكشى و از او رضايت مى‏طلبيد.
خويشاوندان مادرم، اگر به خانه ما مى‏آمدند و هر قدر مى‏ماندند، اصلا از حالت او اكراهى محسوس نمى‏شد؛ تا چه رسد كه به روى مادرم بياورد. اگر گاهى مادرم زبان به شكوه از دامادش يا كس ديگرى مى‏گشود، هر گاه در آن باره از حد اعتدال خارج مى‏شد، همين اندازه مى‏گفت: «از خدا بترس»! هر يك از ما اگر كار خوبى مى‏كرديم، تشويق و تحسين مى‏كرد و اگر كار ما ناقص بود، مى‏گفت: كم كم درست مى‏شود؛ حالا اول كار است؛ كم كم سعى مى‏كنيد درست مى‏شود. هرگاه از مادر نزد او شكايت مى‏كرديم، ما را آرام مى‏كرد و مى‏گفت: مادر شما، زن قانع و خوبى است. اين زندگى را او نگه دارى مى‏كند؛ خيلى زحمت مى‏كشد؛ هيچ گاه توقعى ندارد. گاهى اگر خلقش تنگ مى‏شود، حق دارد. شما تحمل بكنيد. هيچ گاه ما را كه فرزندانش بوديم، به بيش از واجبات دينى و ترك محرمات، امر و نهى نكرد و نگفت كه مثلا چون من نماز شب مى‏خوانم، بايد شما هم نماز شب بخوانيد يا چون من روزه مستحبى مى‏گيرم، شما هم بگيريد و از اين سبب، خود را برتر نمى‏شمرد.
***
ملا عباس تربتى معروف به حاج آخوند (1250-1320) يكى از برجسته‏ترين و ممتازترين چهره‏هاى معنوى و مردمى در تاريخ اخير ايران است. حاج آخوند به عنوان يك شخصيت انسانى با مجموعه‏اى از فضيلت‏هاى كمياب و ناياب، مورد نياز ماست؛ تا كيمياى اخلاق و ارزش هاى انسانى را در وجود او جست جو كنيم.
فضيلت‏هاى فراموش شده، اثر فاخرى است كه توسط فرزندش، آقاى حسينعلى راشد تدوين شده و شرح حال وى را به تصوير كشيده است.1


پى نوشت:
1. ر.ك: حسينعلى راشد، فضيلت‏هاى فراموش شده.

موضوعات مرتبط: مدیریت
[ یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ] [ 5:55 ] [ محمد باقر پورامینی ]
 

 پیامبر(ص) ، تحقير يا تكريم دنيا

آیینه رشد/ شماره ۱۸

«پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله ، دنيا را حقير انگاشت و خرد شمرد و بى مقدارش دانست و آسانش گرفت و دانست كه خداى تعالى، دنيا را از او دور گردانيد؛ چون بى‏مقدار و حقير بود و به ديگرى ارزانى‏اش داشت . پس به جان و دل، از دنيا اعراض كرد و خاطره آن را در وجود خود كشت و دوست داشت كه زيور و زينت دنيا در برابر چشمش نيايد تا مبادا از آن، جامه فاخرى گزيند يا به درنگ در آن اميد بندد»1.
**
اميرمومنان‏عليه‏السلام ، ضمن ترسيم اين بعد از زندگى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏وآله ، به نكات ذيل اشاره كرده است:

الف. او را مقتدا گردان‏
امام، بر رهرويى از پيامبر، اين گونه، تاكيد مى‏كند:
«براى تو بسنده است رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله را مقتدا گردانى و راهنماى شناخت بدى و عيب‏هاى دنيا و خوارمايگى و زشتى‏هاى فراوانش بدانى؛ زيرا دنيا را از هر سو از رسول الله صلى‏الله‏عليه‏وآله گرفتند و به ديگران سپردند و او از شير اين مادر ننوشيد و زيورها و زينت‏هايش را از او دور كردند».2

ب. حتى به گوشه چشمى ننگريست‏
«رسول الله صلى‏الله‏عليه‏وآله ، خوردنش اندك و به قدر ضرورت بود؛ به اين دنيا، حتى به گوشه چشمى ننگريست ...دنيا بر او عرضه شد و او از پذيرفتنش ابا كرد و مى‏دانست كه خداى سبحان، چه چيز را دشمن مى‏دارد تا او نيز آن را دشمن دارد يا چه چيز را حقير شمرد تا او نيز حقيرش شمارد و چه چيز را خرد و بى مقدار دانسته تا او نيز بى مقدارش داند . اگر چيزى را كه خدا و پيامبرش دشمن داشته‏اند ، دوست انگاريم يا چيزى را كه آن دو حقير شمرده‏اند ، بزرگ پنداريم ، براى سركشى از فرمان خدا و مخالفت با اوامر او ، همين ما را بس...
رسول الله صلى‏الله‏عليه‏وآله قلبا از دنيا اعراض كرده بود و ياد دنيا را در وجود خود ميرانده بود و دوست داشت كه زينت دنيا را از برابر چشم خود دور كند؛ تا مبادا چيزى از آن برگيرد . و دنيا را پايدار نمى‏دانست و در آن اميد درنگ نداشت .
پس علاقه به دنيا را از خاطر دور ساخت و از دل براند و از نظر انداخت؛ زيرا كسى كه چيزى را ناخوش دارد،نگريستن به آن را نيز ناخوش شمارد و نخواهد كه در نزدش از آن سخن گويند .
در سيرت رسول الله صلى‏الله‏عليه‏وآله ، نكته‏هايى است كه تو را به زشتى‏ها و بدى‏هاى دنيا رهنمون مى‏كنند؛ زيرا او با خواص و نزديكان خود، همواره گرسنه مى‏زيست، و با مقام و منزلتى كه او را بود ، آرايش‏هاى دنيا از چشمش به دور مانده بود».3

ج. تحقير يا تكريم دنيا
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى‏قرار داشت؛ اما زندگى ساده و بى تكلفى داشت.
چرا پيامبرصلى‏الله‏عليه‏وآله ، اين نوع از زندگى را اختيار كرد؟ امام در پاسخ اين پرسش، مى‏فرمايد:
«بايد آن را كه ديده بصيرت است، از روى خرد ببيند كه آيا خداى تعالى محمد صلى‏الله‏عليه‏وآله را با چنين روش و سيرتى كه داشت ، گرامى داشته يا خوار و حقيرش كرده است. اگر بگويد كه خوار و حقيرش كرده ، سوگند به خداى بزرگ كه دروغ مى‏گويد و بهتانى بزرگ مى‏زند و اگر بگويد كه گرامى‏اش داشته ، پس بداند كه خداوند، ديگران را تحقير كرده كه دنيا را به آنان ارزانى داشته ، در حالى كه آن را از مقرب‏ترين مقربان خود دور ساخته است .
پس هر كسى، بايد به پيامبرش تأسّى جويد و پاى بر جاى پاى او نهد و از هر جا كه او داخل شده، داخل شود و اگر نه از هلاكت، ايمن نباشد .
خداى تعالى، محمد صلى‏الله‏عليه‏وآله را نشانه قيامت و مژده دهنده بهشت و ترساننده از عقوبت قرار داد.
او، سير ناشده از دنيا رخت بر بست و سالم از هر خطا و گناهى، به عالم آخرت درآمد .
سنگى بر روى سنگى ننهاد؛ تا به راه خود رفت و دعوت پروردگارش را اجابت كرد .
چقدر خدا را بر ما منت نهاد كه نعمت وجود محمد صلى‏الله‏عليه‏وآله را به ما عطا نمود؛ پيشروى كه از پى او مى‏رويم و پيشوايى كه پاى بر جاى پاى او مى‏نهيم».4

ه. انبيا نيز اينگونه بودند
امام على عليه‏السلام از انبياى پيشين نيز ياد مى‏كند كه منش و سبك زندگى آنان، همچون پيامبرخاتم صلى‏الله‏عليه‏وآله بوده است ؛
«اگر خواهى ، جز رسول الله صلى‏الله‏عليه‏وآله موساى كليم عليه‏السلام را نيز مقتداى ديگر خود قرار ده كه گفت : پروردگارا من به آن چه برايم مى‏فرستى، نيازمندم. به خدا سوگند! موسى از خدا، جز لقمه نانى درخواست نكرد؛ زيرا او از گياه زمين مى‏خورد و آن چنان لاغر و كم‏گوشت شده بود كه سبزى آن علف كه خورده بود ، از درون شكمش پيدا بود».5
در سخنى ديگر، از رودرو شدن موسى و برادرش هارون با فرعون، چنين ياد مى‏كند:
«موسى بن عمران با برادرش هارون، بر فرعون داخل شدند . آن دو، جامه پشمين بر تن داشتند و هر يك را عصايى در مشت بود . به فرعون گفتند كه اگر اسلام آورد، عزّت و پادشاهى اش باقى خواهد ماند . فرعون گفت : آيا از اين دو در شگفت نيستيد كه با من در باب بقاى عزّت و سلطنتم شرط مى‏كنند و خود چنان كه مى‏بينيد، در عين بينوايى و خوارى هستند . چرا دستبندهاى زرين به دست‏هايشان آويخته نيست ؟ فرعون زر و زراندوزى را بزرگ مى‏داشت و جامه پشمين پوشيدن را حقير مى‏شمرد» .

و. چرايى بى تكلفى؟
اميرمومنان عليه‏السلام در باره زندگى ساده و بى تكلف انبيا و پرهيز از تنعم، تجمل و لذت گرايى، چنين مى‏فرمايد:
«اگر خداى سبحان مى‏خواست كه هنگام مبعوث داشتن پيامبران خود، گنج‏ها و معادن زر را برايشان بگشايد و باغ‏هاى بهشت گونه را به آنان دهد و پرندگان آسمان و وحوش زمين را به فرمان ايشان در آورد ، چنان مى‏كرد؛ ولى اگر چنان كرده بود، آزمايش‏ها را موردى نبود و پاداش روز جزا، باطل مى‏شد و اخبار آسمان، تباه مى‏گرديد و اجر و مزد امتحان شدگان، بر پذيرندگان دعوت حق، تعلق نمى‏گرفت و مؤمنان، مستحق ثواب نيكوكاران نمى‏شدند و نام‏هاى مؤمن و كافر ، معانى خود را از دست مى‏دادند».6
زى قناعت و سادگى پيامبران و رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله يك سياست الهى است و اين جلال معنوى، چشم‏ها را پر مى‏كرد:
اميرمومنان عليه‏السلام همچنين مى‏فرمايد:
«خداى سبحان ، پيامبران خود را به اراده و تصميم ، نيرومندى داد و بظاهر در چشم ديگران، ناتوانشان نمود؛ با قناعتى كه دل ها و ديدگان را از بى‏نيازى پرسازد و بينوايى و فقرى كه چشم ها و گوش ها را بيازارد . اگر پيامبران را نيرويى بود ، چنان كه ، كسى را ياراى ستيز با آنان نبود و يا عزّت و جاهى بود كه مورد ستم واقع نمى‏شدند يا سلطنتى بود كه مردم به سويشان گردن مى‏كشيدند تا هيبت و شوكتشان را بنگرند و از هر سو بار سفر بسته ،آهنگ ايشان مى‏نمودند ، در اين حال، مردم اندرزهايشان را آسانتر مى‏پذيرفتند و در برابر آنان، كمتر سركشى مى‏كردند؛ آن گاه به آنان ايمان مى‏آوردند و اين ايمان، يا از وحشتى بود كه بر آنها چيره شده بود يا رغبتى بود كه به ايمانشان متمايل كرده بود؛ يعنى نيت هايشان خالص نبود و اعمال نيكشان، ميان مؤمن حقيقى و ظاهرى، منقسم شده بود؛ اما خداوند مى‏خواهد كه پيروى از رسولانش و تصديق به كتاب هايش و خشوع در برابرش و فروتنى در برابر فرمانش و تسليم به طاعتش، امورى باشند خاصّ او و از هر شايبه و آميزه‏اى، پاك كه هر چه آزمايش بزرگ تر باشد، ثواب و جزاى آن بيشتر خواهد بود».7

و اين سخن
در تفسير زندگى ساده و بى تكلف پيامبر عليه‏السلام اين ابعاد را بايد از سخن اميرمومنان عليه‏السلام الهام گرفت :
1. همدردى؛ شركت عملى در غم مستمندان و طبقات محروم جامعه، راهى است براى تسكين آلام اجتماع.
2. آزادگى؛ بى نيازى، سبكبارى، سبكبالى و دورى از دل‏بستگى از شرايط لازم آزادگى مى‏باشند.
3. ايثار؛ تنگ گرفتن برخود براى آسايش ديگران است؛ البته ايثار در شرايط مختلف اجتماعى و ميزان رفاه مردم، فرق مى‏كند و يكى از رازهاى تفاوت سيره رسول اكرم‏صلى‏الله‏عليه‏وآله و على‏عليه‏السلام با سائر امامان معصوم عليهم‏السلام در اين جهت، همين نكته است.
3. برداشت كم و بازدهى زياد ؛ عادت به حداقل برداشت از نعمت‏ها و پرهيز از برداشت زياد. اين نكته، مبين «خفيف المؤونه و كثير المعونه» بودن پيامبر است.
ابو سعيد خدرى، در مقام توصيف حالات پيامبرصلى‏الله‏عليه‏وآله ، اولين جمله‏اى‏كه مى‏گويد ، اين است:
«كان صلى‏الله‏عليه‏وآله خفيف المؤونه»؛ رسول خداصلى‏الله‏عليه‏وآله كم خرج بود و با اندك به سر مى‏برد».
استاد شهيد مرتضى مطهرى در تبيين اين روايت مى‏نويسد:
«آيا اين فضيلت است كه كسي خفيف المؤونه باشد ؟ اگر صرفا از جنبه اقتصادى در نظر بگيريم كه ثروت كمترى را مستهلك مى‏كند، جواب اين است كه نه و لااقل فضيلت مهمى نيست ؛ ولى اگر موضوع را از جنبه معنوى ، يعنى از جنبه حداكثر آزادى نسبت به قيود زندگى مورد مطالعه قرار دهيم ، جواب اين است : آرى، فضيلت است؛ فضيلت بزرگى هم هست؛ زيرا تنها با احراز اين فضيلت است كه انسان مى‏تواند سبكبار و سبكبال زندگى كند ؛ تحرك و نشاط داشته باشد و آزادانه پرواز نمايد».8

پى نوشت
1. نهج البلاغه، خطبه 109.
2. همان، خطبه 160.
3. همان، خطبه 161.
4. همان.
5. همان، خطبه 160.
6. همان، خطبه 192.
7. همان.
8. مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، ص 237 و 238.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ] [ 12:58 ] [ محمد باقر پورامینی ]

آیینه رشد/ شماره  18  زمستان 1385

عمر، او را قاضى شهر كوفه قرار داد و شصت سال، اين منصب را عهده‏دار بود. اميرمؤمنان‏عليه‏السلام تصميم به عزل او گرفت؛ اما مردم كوفه اعتراض كرده، خواستار ابقاى او شدند!
قاضى شهر بزرگ كوفه، شريح بن حارث كندى، معروف به شريح قاضى است كه بارها در برابر امام ايستاد.1

 
**
روزى شريح قاضى به عاصم گفت:
خانه‏اى را با هشتاد دنيار خريدارى كردم؛ بين من و فروشنده، سندى امضا شد و چند شاهد عادل را نيز بر اين معامله گواه گرفتم. خبر اين معامله، به اميرالمؤمنين عليه‏السلام رسيد. امام خدمت‏كارش، «قنبر» را نزدم فرستاد و مرا احضار كرد. هنگامى‏كه به حضورش رسيدم، فرمود:
(شنيده‏ام) خانه‏اى خريده‏اى و سندى رد و بدل كرده و شاهدانى بر اين معاله گرفته‏اى و پول هايى خرج نموده‏اى؟
- آرى (چنين است).
- اى شريح! از خدا بترس؛ همانا به زودى كسى نزد تو مى‏آيد كه در نوشته‏ات نگاه نمى‏كند و از گواهان و شاهدانت نمى‏پرسد و تو را از اين خانه بيرون مى‏كشد و به قبرستان تسليمت مى‏كند! اكنون بنگر (و درست بينديش) كه مبادا اين خانه را از غير صاحبش خريده و بهاى آن را از حرام پرداخته باشى كه اگر اين‏طور باشد، در دنيا و آخرت، زيان خواهى كرد.
اى شريح! اگر آن هنگام كه مى‏خواستى اين خانه را بخرى، پيش من مى‏آمدى، نامه (و سندى) براى تو مى‏نوشتم كه با خواندن آن، خانه را به دو درهم نيز خريدارى نمى‏كردى.
- در آن نامه و سند، چه مى‏نوشتى؛ اى اميرالمؤمنين؟
- در آن، اين جملات را مى‏نگاشتم:

بسم‏اللَّه‏الرحمن‏الرحيم‏
اين معامله‏اى است كه بنده‏اى ذليل با مردى كه زمان رفتنش نزديك است، انجام داد و در دنياى فريبنده، منزلى خريده كه از آن رخت خواهد بست و چهار حدود اين خانه، بدين شرح است: حد اول، به فتنه‏ها و آفت ها منتهى است. حد دوم، به مرض ها تمام است و حد سوم، به مصيبت ها ختم شده، حد چهارم، به دام هاى شيطان و پرتگاه او منتهى مى‏شود و از همين حد چهارم است كه در خانه گشوده مى‏گردد. بنده‏اى اسير آرزوها، از بنده‏اى كه مرگ او نزديك است، اين خانه را خريد و خود را از مرز قناعت بيرون كرد و در سايه طالبان و شيفتگان دنيا درآمد. خريدار از آن چه بر گذشتگان رسيده است، بى‏اطلاع بود؛ از جسدهاى پوسيده پادشاهان و قطعات از هم فرو ريخته ستم گرانى چون كسرى، قيصر، تبع و حمير، پند و عبرت نگرفت؛ از آنان كه ثروت را ذخيره كردند و بر اموالشان روز به روز افزودند، ساختمان هاى بلند و بناهاى محكم ساختند و آنها را (به انواع زيورها) آراستند و ثروتشان را براى فرزندانشان گذاشتند. آنان در پيشگاه عدل الهى، براى بازرسى اعمالشان، حاضر خواهند شد، تا عدالت اجرا گردد و در آن جايگاه آنانى كه از باطل پيروى كرده‏اند زيان مى‏بينند. عقل سالم شاهد است، آن هنگام كه از اسارت نفس رهايى يابد و با چشم هاى عبرت‏بين، به ناپايدارى دنيا نگاه كند و به فرياد منادى زهد و قناعت گوش بسپارد. راه حق، براى آن كس كه چشمانش بينا باشد، روشن و آشكار است كه همانا كوچ كردن از دنياى فانى، از دو روز بيشتر نيست؛ امروز يا فردا، پس از كردار شايسته، توشه برداريد و آرزوهاى دراز را به سبب رسيدن اجل‏ها، كوتاه كنيد كه رفتن و فانى شدن، نزديك است.2

پى نوشت:
1. ابن اعثم، الفتوح، ص 841.
2. الامالى، شيخ صدوق، ص 311؛ عبداللَّه‏بن على پدر و استاد عبدالعظيم حسنى، اين حديث را با يك واسطه از عاصم‏بن بهدله روايت كرده است.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ چهارشنبه 1 فروردین1386 ] [ 23:5 ] [ محمد باقر پورامینی ]
 

آیینه رشد / شماره ۱۶ و ۱۷

سرآمد بودن را تنها در سيرت، سيما، رفتار و گفتار او مى‏توان يافت.
او، تفسير «برترين» است و اگر نمى‏بود، «اشرف مخلوقات» معنا نمى‏يافت.
محمد صلى‏الله‏عليه‏وآله، زيور همه انبيا و قله غايى رسالت است. او خاتم انبياست و سلسله نبوت، با آن حضرت، مهر شد و پايان يافت.
چون از اين جايگاه و منزلت ياد مى‏شود، تكريم، تجليل، تعظيم و پاسداشت آن حضرت نيز ضرورت مى‏يابد. تبيين علت تكريم و تعظيم پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏وآله در نگاه قرآن، هدف اين نوشتار است.
1. تعظيم پيامبر، تعظيم «حرمات الهى» است.
قرآن كريم، تعظيم «حُرمات الهى» را برترين چيز نزد خدا مى‏شمارد و مى‏فرمايد:
«وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ‏1؛ هر كس حرمات الهى را بزرگ دارد، نزد پروردگارش براى او بهتر است».
مقصود از حرمات الهى، آن چيزي است كه قيام بر آن واجب بوده، نمى‏توان نسبت به آن سستى و تفريط كرد2.
حرمت آن است كه نمى‏توان احترامش را زدود و جايگاهش را شكست و از بيت الله حرام، بلد الحرام (مكه)، شهر الحرام و مسجد الحرام، به عنوان حُرمات ياد مى‏كنند. رسول خداصلى‏الله‏عليه‏وآله فرمود:
براى خدا حرمات سه گانه‏اى هست كه هركس آنها را پاس دارد، خداوند امر دين ودنيايش را پاس مى‏دارد وهر كس آنها را بزرگ ندارد، خداوند چيزى از او را پاس نمى‏دارد؛ حرمت اسلام، حرمت من و حرمت اهل بيتم.3
بنابراين، همچنان كه مقررات و برنامه الهى، همچون مناسك حج، از حرمات الهى است و انجامش نزد خدا نيكوست و نمى‏توان جايگاهش را متزلزل كرد، رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله نيز يكى از «حرمات» الهى است و بايد حرمت او را پاس داشت و تعظيم، احترام و بزرگداشت او، برترين چيز نزد خداست.
2. تعظيم پيامبر، تعظيم «شعائر الهى» است.
قرآن مجيد، تعظيم «شعائر الهى» را نشانه تقواى قلوب مى‏داند و مى‏فرمايد:
«وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ‏4؛ هر كس شعائر الهى را تعظيم كند، اين كار، نشانه تقواى دل‏هاست».
شعائر به معنى نشانه‏ها وعلامت‏هاست و مقصود از شعائر الهى در اين آيه، «نشانه‏هاى دين خدا» مى‏باشد. تمام عبادت هايى را كه خداوند آنها را علامت‏ها ونشانه هايى براى ما قرار داده، شعائر است‏5 و اگر صفا، مروه و مجموعه مناسك حج را شعائر ناميده‏اند، بدين سبب است كه اين اعمال و نشانه‏ها، شعار و علامت دين خداست. از اين رو، هر چيزى كه انسان را به ياد خدا اندازد وعملى از اعمال عبادى را به ياد آدمى آورد، از شعائر الهى است .
شعائر الهى، يك مفهوم كلى است؛ براى هر چيزى كه نشانه و علامت دين خداست‏6 و نشانه‏ها و مصاديق فراوانى دارد ؛ انبيا و اولياى الهى، از مصاديق آشكار آن هستند كه وسيله ابلاغ و مايه گسترش آن در ميان مردم بوده‏اند7، بنابراين، پيامبر بزرگ اسلام، نشانه و علامت دين خداست و بزرگداشت و تعظيم او، تقواى دل‏هاست.
3. تعظيم پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏وآله، احترام و بزرگداشت هر چيزى است كه به رسول خدا تعلق دارد و طبيعى است كه نام، شخصيت، سخن، سنت، شريعت، اهل بيت، مسجد، بارگاه و هر چيزى كه به شخصيت و دين او وابسته است، در دايره تعظيم قرار دارد. پس هر چيزى كه بوى محمدصلى‏الله‏عليه‏وآله‏از آن استشمام مى‏شود، در دايره تكريم، تعظيم و محبت پيروان او جاى دارد.
عاشقان او، زخوبان خوب‏تر
خوش‏تر وزيباتر ومحبوب تر
دل ز عشق اوتوانا مى‏شود
خاك، همدوش ثريا مى‏شود
4. «ولايت پذيرى» نسبت به پيامبر اكرم‏صلى‏الله‏عليه‏وآله، يك ويژگى مهم و اصلى مؤمنان، به ويژه مديران نظام اسلامى است و بايد آن را ركن اصلى تعظيم خاتم انبيا شمرد. خداوند در آيات متعددى، از مسلمانان خواسته است تا علاوه بر اطاعت خدا، از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏وآله نيز اطاعت كنند.
در قرآن آمده است:
«هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد كه چون خدا و پيامبرش در كاري حكمي كردند، آنها را در كارشان اختياري باشد. هر كه از خدا و پيامبرش نافرماني كند، سخت در گمراهي افتاده است».
«نه، سوگند به پروردگارت كه ايمان نياورند؛ مگر آن كساني كه در هر نزاعي كه ميان آنهاست، تو را داور قرار دهند و از حكمي كه تو مي دهى، هيچ ناخشنود نشوند و يكپارچه تسليم آن‏گردند».
اين تكرارها ، مى فهماند كه حركت جامعه اسلامى، براساس دو الگو مشخص مى گردد؛ دستور خدا و دستور پيامبر و اگر فرد يا گروهى به بهانه تمسك به قانون خداوند و عمل بدان، خود را از رهبريِ پيامبر و دستورات آن حضرت بى نياز بداند و ولايت رسول خدا را اساس حركت،
خود قرار ندهد ، زندگى اش، رنگ دينى و خدايي نخواهد داشت.
جامعه ايده آل، جامعه اي است كه حاكمان و مردم آن جامعه، شريعت الهي را همراه با ولايت پيامبر پذيرا باشند.
5. همه ما نسبت به پيامبر اعظم صلى‏الله‏عليه‏وآله‏در امور زير مكلفيم:
الف. ايمان به او.
ب. تعظيم او.
ج. اقتداى به او.
د. پيروى و ولايت پذيرى مطلق نسبت به او.
ه. يارى و همراهى مداوم.
اين عشق ورزى و ولايت پذيرى، يك وظيفه است.
در قرآن آمده است:
«لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ؛9
تا به خدا ايمان و رسولش ايمان آوريد و از او دفاع كنيد و او را بزرگ داريد».
علاوه بر اين، وسيله‏اى بر رستگارى ماست. در قرآن مى‏خوانيم:
«فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛10
كسانى كه به او ايمان آوردند و حمايت و يارى اش كردند و از نورى كه با او نازل شد، پيروى نمودند، آنان رستگارند».
زان كه ملت را حيات از عشق اوست‏
برگ و ساز كائنات از عشق اوست‏

پى نوشت‏ها:
1. حج، آيه 30.
2. ابن منظور، لسان العرب، ج 12، ص 122.
3. بحارالأنوار، ج 24، ص 186.
4. حج، آيه 32.
5. طبرسى، مجمع البيان، ج 7،ص 83.
6. فيض كاشانى، تفسير صافى، ج‏3، ص 378.
7. جعفر سبحانى، آيين وهابيت، ص 44.
9. فتح، آيه 8.
10. اعراف، آيه 157.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ پنجشنبه 16 آذر1385 ] [ 9:30 ] [ محمد باقر پورامینی ]
 

آيينه رشد/ شماره  10  زمستان 83

جايگاه ويژه يك مدير، انتظارات نزديكان و درخواست‏هاى خويشان را افزون مى‏كند ؛ آنان تلاش مى‏كنند با بهره جويى از اهرم قرابت، بيش از ديگران از منابع و منافع مادى و معنوى مدير استفاده كنند. بى شك نظارت بر عملكرد اطرافيان، كنترل رفتارهاى آنان و ايستادگى در برابر زياده خواهى و امتيازجويى ايشان، از بايسته‏هاى يك مدير شايسته است.
با درنگى كوتاه به دوره آغازين تاريخ اسلام، مى‏توان به دو نوع سيره و منش مديريتى خطا و صواب اشاره نمود؛

به دوران مسئوليت عثمان عفان بنگريد؛ مديريتى خانواده محور با انحصار قدرت در خويشاوندان و بذل و بخشش‏هاى قومى و قبيله‏اى فراوان!
خلافت عثمان عفان آغاز اشرافيت قريش و اموى كردن تمام امور سياسى بود او تمام وابستگان خود را بر شهرها حاكم كرد و خشم بسيارى از مردم را برانگيخت. به عنوان مثال: وليد بن عقبه اموى ، سعيد بن عاص اموى و عبدالله عامر اموى به امارت كوفه و مصر منصوب شدند و ستم‏هاى بسيار روا داشتند. به دستور خليفه، حكم بن ابى ابى العاص را كه از سوى رسول خدا (ص) طرد شده بود، از تبعيدگاه فرا خوانده شد و در شمار مديران حكومتى جاى گرفت.1
اميرمؤمنان (ع) به او هشدار داد «آيا نمى‏خواهى دست بنى اميه را از آبرو و اموال مسلمانان كوتاه كنى».2 اما عثمان به اين نصيحت امام وقعى ننهاد و اسراف و اشرافيگرى را آغازيد؛ براى خود خانه سنگى محكمى با درهاى چوبى زيبا در مدينه ساخت.3 او بذل و بخشش‏هاى گزاف را در خاندان خودفزونى بخشيد، و حواله هاى موجود در خزانه بيت المال را به خويشانش بخشيد و در پاسخ اعتراض مردم مى‏گفت: اين مال الله است من به هركس بخواهم مى‏دهم.4
عثمان، فدك را به دامادش مروان بن حكم بخشيد،5
هزار درهم و شترهاى فراوان و زكات يك سال و زمين بزرگى كه پيامبر وقف مسلمانان كرده بود به داماد ديگرش حارث بن حكم بخشيد،
صد هزار درهم به سعيد بن عاص داد،
به ابوسفيان دويست هزار درهم بخشيد،
به يعلى بن اميه پانصد هزار دينار و به عبدالرحمان شوهر خواهرش دو ميليون و پانصد و شصت هزار دينار داد.6
«همچون چارپا بتاخت، خود را در كشتزار مسلمانان انداخت و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار بُرد و گياه بهاران چَرد - چندان اسراف ورزيد - كه كار به دست و پايش بپيچيد و پرخورى به خوارى و خوارى به نگونسارى كشيد».7

به دوران امارت اميرمؤمنان (ع) نيز بنگريد ؛ مديريتى الهى و بر پايه عدالت، با نفى هرگونه برترى جويى، رفع ستم و سدكردن زياده خواهى نزديكان.
رسيدگى بيش تر به نزديكان و توجه به خويشان، در قاموس امام جايگاهى نداشت و سهم ايشان از قدرت پدر، نه امارت حجاز و عراق بود و نه مقررى و عطاى فزونتر.
نزديكان امام در بهره مندى فزونتر از امكانات عمومى نيز استثناء نبودند و عطاى ويژه نداشتند. امام، افزون بر مقررى همگانى و برابر با ديگران، چيزى به ايشان نمى‏داد ؛ در خوان حضرت نيز ساده‏ترين نعم الهى به چشم مى‏خورد، عقيل چون به وقت شام به سفره‏اى نگريست كه فقط نان است و نمك؟ از برادر پرسيد غير از اين‏ها ديگر چيزى نيست؟!
امام فرمود: آيا اين‏ها از نعمت‏هاى خدا نيستند؟ پس سپاس فراوان خداى را».8
روزى عبدالله جعفر (برادر زاده و داماد امام) نزد حضرت آمد و يارى خواست و سوگند ياد كه چيزى ندارم جز آن كه ناچار شوم بخشى از آذوقه را بفروشم امام فرمود:
لا والله، ما اجد لك شيئا الا ان تأمر عمّك ان يسرق فيعطيك، چيزى برايت ندارم؛ مگر آن كه عمويت را امر كنى سرقت كند و به تو دهد!9
اميرمؤمنان (ع) درباره خواست برادرش عقيل با مردم چنين گفت:
به خدا، عقيل را ديدم پريش و سخت درويش. از من خواست تا منى از گندم شما بدو دهم؛ و كودكانش را ديدم از درويشى موى ژوليده، رنگشان تيره گرديده، گويى بر چهره هاشان نيل كشده؛ و پى در پى مرا ديدار كرد و گفته خود را تكرار. گوش به گفته‏اش نهادم، پنداشت دين خود را بدو دادم و در پى او افتادم و راه خود را به يكسو نهادم. پس آهنى براى او گداختم و به نش نزديك ساختم. چنان فرياد برآوردم كه بيمار از درد. نزديك بود از داغ آن بگدازد او را گفتم نوحه گران بر تو بگريند، گريستن مادر به داغ فرزند. از آهنى مى‏نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته و مرا به آتشى مى‏كشانى كه خداى جبّارش بهه خشم گداخته؟ تو بنالى از آزار و من ننالم از سوزش (خشم كردگار).10
امام، سخت مراقب اطرافيان و نزديكان خود بود و به مديران ارشد نيز چنين سفارش مى‏فرمود كه :
و تحفّظ من الاعوان ؛ نزديكان و خواص خويش را سخت زير نظر بگير.11
نوشتار را با اين داستان پى مى‏گيريم،
روزى دختر امام، در آستانه عيد قربان، گردنبند مرواريدى را از على بن ابى رافع، خزانه دار بيت المال، عاريه گرفت، آن هم به صورت عاريه مضمونه مردوده؛ امانتى كه بايد برگرداند و در از بين رفتن او ضامن است. چون اميرمؤمان (ع) از اين امر آگاه شد، خزانه دار را عتاب كرد و كار او را خيانت شمرد و فرمود:
چگونه گردنبندى را كه در بيت المال مسلمانان بوده، بدون اجازه من و بدون رضايت مسلمانان به دختر اميرمؤمنان عاريه داده‏اى؟!.. پس همين امروز آن را برگردان و مبادا ديگر چنين كارى را تكرار كنى كه در آن صورت، از طرف من تنبيه و عقوبت خواهى شد! سوگند ياد مى‏كنم كه اگر دخترم اين گردنبند را به صورت عاريه مضمونه مردوده، نگرفته بود، اولين زن هاشمى بود كه به خاطر دردى دستش را قطع مى‏كردم!
اين سخن حضرت چون به گوش دختر امام رسيد، گويا بر او گران آمد. حضرت به دخرش فرمود :
اى دختر على بن ابى طالب! خود را از جاده حق منحرف نساز، آيا همه زنان مهاجر مى‏توانند در اين عيد با مثل چنين گردنبندى خود را بيارايند؟!12
نشانه حكومت كوتاه و ماندگار اميرمؤمنان (ع) عدل بود و اين نماد، با هر نوع سهم خواهى تضاد داشت ؛
«از عدل خود لباس عافيت بر تنتان كردم ؛ و با گفتار و كردار خويش معروف را ميان شما گستردم؛ و با خوى خود شما را نشان دادم كه اخلاق گزيده چيست».13

پى نوشت

1. على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج‏2، ص 235.
2. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج‏2، ص 235
3. مروج الذهب، ج‏2، ص 332
4. الغدير، عبدالحسين امينى، ج‏8، ص 336
5. تاريخ خلفا رسول جعفريان، ص 151
6. الغدير، عبدالحسين امينى، ج‏8، ص 404
7. نهج البلاغه، خطبه 3.
8. بحارالانوار، ج 41، ص 113.
9. شرح نهج البلاغه، ج‏2، ص 200.
10. نهج البلاغه، خطبه 224
11. همان، نامه 53
12. محمدى رى شهرى، موسوعة الامام على بن ابيطالب (ع)، ج 4،ص 214.
13. نهج البلاغه، خطبه 87


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ پنجشنبه 9 آذر1385 ] [ 18:38 ] [ محمد باقر پورامینی ]
 

آيينه رشد/ شماره  5  پاییز 82

خدمت و قدرت ارتباط تنگاتنگى با هم دارند.
قدرت در كف تشنه خدمت، چونان چشمه‏اى زلال، زمين تفتيده ملتى عطش‏ناك را سيراب مى‏كند.
گاه نيز اين توان‏مندى در چنگال شيفته و شيداى دنيا خواه، قرار يابد و خدمت به خلق ابزارى شود براى خدمت به خود.
راستى! خدمت و قدرت، چه نسبتى در شيوه عمل ما دارند.

خدايا! تو مى‏دانى آن‏چه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنياى ناچيز، خواستن ِ زيادت؛ بلكه مى‏خواستم نشانه‏هاى دين را به جايى كه بود، بنشانم و اصلاح را در شهرهايت ظاهر گردانم تا بندگان ستم‏ديده ات را ايمنى فراهم آيد و حدود ضايع مانده‏ات اجرا گردد1.
فروتنى، رسيدگى، توجه و خدمت گزارى به مردم، از ويژگى‏هاى مسئولان و متصديان دولتى بود كه اميرمؤمنان(ع) اداره آن را عهده‏دار بود. حضرت با بيان جمله فوق، كارگزاران خود را در جهت سودهى قدرت براى خدمت به مردم رهنمون شد و فرمود:
رحمت بر رعيت و محبت و لطف به آنان را به قلبت قابل دريافت بساز و براى آنان، درنده‏اى خون‏خواه مباش كه خوردن آنان را غنيمت بشمارى؛ زيرا آنان بر دو صنفند؛ يا برادر دينى تو و يا هم نوع تو در خلقتند2.
امام، ايجاد عالى‏ترين رابطه ميان مسئولان و مردم جامعه را لازمه يك حاكم مى‏شمرد و ظهور محبت مردم را روشنايى چشم زمام‏داران دانسته، مى‏فرمود:
دوستى مردم آشكار نگردد؛ جز آن‏گاه كه دل ايشان بى گزند شود و خيرخواهى آنان راست نيايد؛ جز كه واليان را براى كارهاى خود نگاه دارند3.

قدرت، فرّ انسانى است؛ آن هنگام كه در دست مديرى پاك طينت و خدمت‏گزارى چيره بر نفس قرار يابد.
قدرت مى‏تواند شرّ شيطانى نيز باشد؛ هنگامى كه ابزارى براى نفس سركش شود. چنين قدرت لجام گسيخته‏اى، آدمى را به پليدى و گناه آلوده مى‏سازد.
قدرت را بايد لجام زد و شرط نخست مديران دولت اميرمؤمنان(ع)، مراقبت از خويش و مهار نفس بود. امام مى‏فرمود:
مالك هواى خود باش و از آن‏چه كه براى تو حلال نيست، سخت خوددارى كن؛ زيرا عدالت درباره خود، همانا خوددارى براى مهار نفس، درباره خواسته‏ها و ناگوارى هاست‏4.
برنامه اصلى كارگزاران امام، مراقبت از نفس و مهار آن بود:
نفس خود را از سركشى در هنگام جوشش شهوت‏ها بشكند و از سپردن عنان به طغيان‏گرى نفس، خوددارى نمايد؛ زيرا نفس آدمى، همواره به پليدى‏ها تحريك مى‏كند؛ مگر آن‏كه رحمت خداوندى شامل حالش شود5.

قدرت، طعمه نيست؛ امانت است و قدرت‏مند موظف به حفظ و پاس‏داشت آن است.
كارگزاران اميرمؤمنان، موظف به حفظ و پاس‏داشت قدرت بودند. امام در نامه‏اى به اشعث پسر قيس، به اين نكته اشاره مى‏فرمايد:
كارى كه به عهده توست، نان‏خورش تو نيست؛ بلكه بر گردنت امانتى است. آن كه تو را بدان كار گمارده، نگهبانى امانت را به عهده‏ات گذارده است. تو را نرسد كه آن‏چه خواهى به رعيت فرمايى و بى‏دستورى، به كارى دشوار در آيى. در دست تو مالى از مال‏هاى خداى عزّوجل است و تو آن‏را خزانه دارى تا آن را به من بسپارى. اميدوارم براى تو بدترين واليان نباشم‏6.

گزينش مديران در ساختار قدرت، بر چه محورى استوار است؟
اگر هدف خدمت است، انتخاب و تقسيم مسئوليت‏ها بر اساس انتساب و وابستگى به صاحبان قدرت، يك آفت سهمگين است؛ آفتى مهلك و بلايى خانمان‏سوز.
از ديدگاه امام، گزينش كارگزاران، بايد بر اساس شايستگى‏ها و نه بر اساس وابستگى‏ها باشد. از اين رو صلاحيت اخلاقى، اصالت خانوادگى، تخصص و توانايى آنان، بايد در گزينش مورد توجه قرار گيرد تا به خوبى بتوان شاهد خدمت رسانى آنان به مردم بود؛ ايشان مى‏فرمود:
براى سرپرستى كارهايت ، از اهل تقوى، دانش و سياست برگزين‏7.

مدير بايد فروتن باشد و نسبت به مردم خاشع و افتاده.
دولت مردى كه به نوعى اسير رياست بوده، با تكبر و غرور به تحقير مردم مى‏پردازد و به خواست‏هاى ايشان اهتمام ندارد، سزاوار به دست‏گيرى قدرت نيست. اميرمؤمنان(ع) اگر مديرى را گرفتار نخوت و غرور مى‏يافت، به سرعت به تعويض او مى‏پرداخت ؛ اشعث بن قيس، منذر بن جارود و جرير بن عبداللَّه از اين طيف خودبزرگ‏بين بودند كه از كار بركنار شدند. اميرالمؤمنين(ع) درباره جرير مى‏فرمود:
همگان را پايين‏تر از خود انگاشته، به كوچك شمردن و تحقير مردم مى‏پردازد و در آن حال، در پى كسب رياست است‏8.

قدرت، اگر اسير هواهاى مدير قرار گيرد، خدمت به خلق بى معنا مى‏گردد و خدمت به خود جايگزين آن مى‏گردد.
مراقبت و نظارت بر عمل‏كرد كارگزاران، سازوكارى براى انجام صحيح مسئوليت‏ها و راهكارى براى پيش‏گيرى و كنترل اين نگرانى است، تا مسئولين در انجام وظايف خود كوتاهى نكرده، به حقوق مردم تجاوز ننمايند. نامه‏هاى تند و عتاب‏آميز امام على(ع) به كارگزارانى چون اشعث، زياد بن ابيه، ابن عباس، منذر بن جارود و قدامه نشان‏گر وجود يك تشكيلات نظارتى و اطلاعاتى قوى بر عمل‏كرد مسئولان اجرايى است و امام بر اساس گزارش‏هاى ايشان نسبت به تنبيه، توبيخ و بركنارى آنان اقدام مى‏كرد. اجراى اين سياست نظارتى، از وظايف مسئولان انتصابى از سوى امام نيز شمرده مى‏شد و حضرت ايشان را به بازرسى توصيه مى‏فرمود كه از جمله مى‏توان به نامه امام به كعب بن مالك اشاره كرد:
كسى را به جاى خود بگمار و به همراهى از يارانت‏به منطقه كورة السواد حركت كن و درباره كارگزاران من تحقيق كن و عمل‏كرد آنان را در منطقه بين دجله و عذيب مورد بررسى قرار ده، سپس به منطقه بهقباذات بازگرد و زمام امور خود را در دست گير و بدان كه همه كردارهاى بنى آدم ثبت مى‏شود و بر اساس آن پاداش داده مى‏شود؛ پس كار خير انجام ده، باشد كه خداوند متعال نيز به نيكى با ما رفتار كند و از نتيجه مأموريت، مرا صادقانه آگاه كن‏9.

على(ع) را زاهدترين مردم دانسته‏اند؛ همو كه در دوران خلافت، خشتى را بر خشت ننهاد و عمارتى را براى خويش نساخت. امام(ع) روزى در خطابه‏اى به مردم چنين فرمود:
اى مردم! سوگند به خدايى كه به جز او نيست، از اموال شما هيچ چيز اندك يا زياد برنداشتم؛ جز اين شيشه را؛ آن‏گاه آن شيشه كوچك را كه در آن عطر بود، نشان داد و فرمود: اين عطر را دهقانى برايم فرستاده است. حضرت على(ع) آن شيشه عطر را نيز به بيت المال سپرد10.
دورى از دل‏بستگى به دنيا و پارسايى، از بايدهاى مديران در نظام اسلامى است و از چنين كارگزارانى، مى‏توان انتظار خدمت داشت. امام خود بر زهد حاكم پاى مى‏فشرد و كارگزاران پارسا را نيز عزيز مى‏شمارد.

نسبت قدرت و خدمت را با اين سخن شهيد بهشتى پى مى‏گيريم؛
«ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت».
او مرد عمل بود و گفتار و كردارش گواه آن بود.
اين شاخص را بايد پاس داشت و عمل‏كرد خويش را با آن سامان داد.

پى نوشت‏ها:
1. نهج البلاغه ، خطبه 131.
2 و 3. همان ، نامه 53.
4 و 5. همان، نامه 51.
6. همان، نامه 5.
7. تحف العقول، حرّانى، ص‏137.
8. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 20، ص 287 .
9. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 204.
10. تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، ج 40 .


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ پنجشنبه 9 آذر1385 ] [ 18:24 ] [ محمد باقر پورامینی ]
 

آیینه رشد/ شماره  5  پاییز 82

مديريت، فرايند به كارگيرى مؤثر و كارآمد منابع مادى و انسانى، براى تحقق اهداف از پيش تعيين شده است. استاد شهيد مطهرى درباره مديريت مى‏نويسد:
«مديريت انسان‏ها و رهبرى آنها، عبارتست از فن بهتر بسيج كردن و بهتر سامان دادن و بهتر سازمان دادن و بهتر كنترل كردن نيروهاى انسانى و به كار بردن آنها»1.
در فرهنگ علوى، مديريت يك مسئوليت و در عين حال خدمت به خلق است و نه رياست صرف بر مردم. مديريت اسلامى قبل از اين‏كه رياست‏مدارى باشد، خدمتگزارى است و حاكم، بايد مديريت را براى خدمت بخواهد.
تفكر و درنگ در سازوكارهاى به كارگيرى مؤثر تمام منابع، براى تحقق اهداف دولت اسلامى، بهانه‏اى است تا از اين طريق، شاخصه‏هاى اصلى مديريت خدمت را از منظر اميرمؤمنان(ع)، به نظاره بنشينيم:

الف. برپايى عدل‏
عدالت، تدبير كننده‏اى است به سود همگان‏2 و مى‏توان آن را شيرين‏تر از آبى دانست كه انسان تشنه به آن مى‏رسد3 و اين نياز، خواست همه مردمان در جوامع بشرى بوده است. مهم‏ترين و زيباترين اثر عدالت راستين، جامعه منهاى فقر است. از منظر اميرمؤمنان(ع)، عدل، سرمايه زندگى است‏4. آن حضرت پس از به دست گرفتن خلافت، بر اجراى كامل آن پاى فشرد؛ بدان حد كه به مردم فرمود:
از عدلِ خود، لباس عافيت برتنتان كردم‏5.
كارگزاران دولت امام نيز موظف به عدالت گسترى بودند. آن حضرت دستورات و توصيه‏هاى مهمى را در راستاى برپايى عدل، به مسئولان سياسى و اجرايى خويش مى‏فرمود6؛ از جمله در نامه‏اى به حاكم حُلوان چنين مرقوم داشت:
... چون والى را هواها گونه گون شود، او را از بسيارى عدالت، باز دارد؛ پس بايد كار مردم در آن‏چه حق است، نزد تو يكسان باشد كه ستم را با عدل عوض ندهند7.

ب. مهار ستم
يارى ستم‏ديده و مهار ستم از منظر امام، از اهداف اصلى حاكمان دينى و گامى براى خدمت به مردم است؛
به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر اين بيعت‏كنندگان نبودند و ياران، حجّت بر من تمام نمى‏نمودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستم‏كارِ شكم‏باره را برنتابند و به يارى گرسنگان ستم‏ديده بشتابند، رشته اين كار را از دست مى‏گذاشتم و پايانش را چون آغازش مى‏انگاشتم‏8.
امام در راستاى تحقق اين مهم، بر اين عقيده بود كه دادِ ستم‏ديده را از آن كه بر او ستم كرده، بستاند و مهار ستم‏كار را بگيرد و به ناخواهِ او تا آبشخور حق كشاند9. حضرت، همپاى مهار ستم، ستم ستيزى را اساس حكومت خود برشمرد و فرمود:
به خدا! اگر شب را روى اشتر خار بيدار مانم و از اين سو بدان سويم كِشند در طوق‏هاى آهنين گرفتار، خوش‏تر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسول(ص) درآيم؛ در حالى كه بر يكى از بندگان ستم‏كرده، يا اندك چيزى را از او به ستم گرفته باشم و چگونه بر كسى ستم كنم به خاطر نفسى كه به كهنگى و فرسودگى شتابان است و زمان ماندنش در خاك، دراز و فراوان است.10
آن حضرت، تمام مسئولان جامعه اسلامى را نيز به پايبندى به اصل گريز از ستم توصيه مى‏فرمود:
از ستم و بيداد بپرهيز كه ستم رعيت را به آوارگى وادارد و بيدادگرى، شمشير را در ميان آرد.11

ج. نفى امتيازطلبى
امام، دوگانگى ميان اصحاب و مردم را از ميان برد و اين عدالت‏گسترى، با روح امتيازجويى آنان سازگار نبود. چون برخى از ياران امام، از ايشان خواستند تا اشراف عرب و قريش را بر موالى و عجم ترجيح دهد و بر روش او خرده گرفتند، امام در پاسخ فرمود:
مرا فرمان مى‏دهيد تا پيروزى را بجويم به ستم كردن درباره آن كه والى ِ اويم؟ به خدا كه نپذيرم تا جان‏ها سرآيد و ستاره‏اى در آسمان پى ستاره‏اى برآيد. اگر مال از آن من بود، همگان را برابر مى‏داشتم - كه چنين تقسيم سزاست - تا چه رسد كه مال، مال خدا است. بدانيد كه بخشيدن مال به كسى كه مستحق آن نيست، با تبذير و اسراف يكى است؛ قدر بخشنده را در دنيا بالا بَرد و در آخرت فرود آرد؛ او را در ديده مردمان گرامى كند و نزد ِ خدا خوار گرداند. هيچ كس مال خود را آن‏جا كه نبايد، نداد و به نامستحق نبخشيد؛ جز آن‏كه خدا او را از سپاس ِ آنان‏محروم فرمود و دوستى شان از آن ِ ديگرى بود. پس اگر روزى پاى او لغزيد و به يارى آنان نيازمند گرديد، در ديده ايشان بدترين يار است و لئيم‏ترين دوستدار.12
اميرمؤمنان(ع) از تبارگرايى به شدت پرهيز داشت و در مديريت حضرت، توجه و نگاه خاص به خويشان و نزديكان و رسيدگى بيشتر به آنان، جايگاهى نداشت و حتى در ساختار قدرت - نه در عرصه نبرد - نامى از فرزندان و خويشان درجه نخست حضرت نبود. هرچند كه قبل از او، واگذارى مسئوليتهاى سياسى به خويشاوندان خليفه، امرى فراگير بود و در عهد عثمان مى‏توان به نوعى خويشاوندسالارى اشاره كرد كه ساختار سياسى و اقتصادى جامعه اسلامى به فساد كشانده، «امويان» را به عنوان منسوبان و نزديكان خليفه، بر منصب قدرت قرار داده بود.

د. اجراى قانون
امام على(ع)، اجراى قانون الهى را اصل مى‏دانست و اجازه تخطى و يا فرار از آن را به كسى نمى‏داد و براى هيچ مسئول، قانون‏گريزى، «مصونيت» ايجاد نمى‏كرد. در اين ميان، ملاحظه و رعايت فرد يا قبيله نيز مانع از اجراى قانون الهى نمى‏شد. حضرت معتقد بود كه هيچ كس فراتر از قانون نيست و كسى نمى‏تواند و نبايد مانع از اجراى قانون الهى گردد؛ امام مى‏فرمود:
مبادا رعايت و بزرگ‏داشت كسى، مانع شما از اجراى حد بر او شود.13

ه. عمران و رفاه عمومى‏
امام با اصل قرار دادن رضايت عمومى مردم، به رفاه و آسايش ايشان اهتمام داشت «تا در پرتو اين عدالت گسترى بندگان ستم‏ديده را ايمنى فراهم آيد و حدود ضايع مانده الهى اجرا گردد».14 امام على(ع)، درباره كوفه، تنها شهرى كه در اختيار او بود و از نفوذ عوامل گوناگون و مخل امنيّت نيز مصونيت چندانى نداشت، مى‏فرمود:
هيچ كس در كوفه نيست كه زندگى او سامانى نيافته باشد؛ پايين‏ترين افراد، نان گندم مى‏خورند و خانه دارند و از بهترين آب آشاميدنى استفاده مى‏كنند.15
اين چگونگى در كوفه جنگ زده و بحران‏زده آن روز، يعنى اين كه همه از رفاه نسبى برخوردار باشند و فقيرى در آن يافت نشود و اگر سائلى - حتى غير مسلمان - در كوچه و بازار به چشم بخورد، غير عادى باشد، به حق، بسيار اهميت دارد و شايد چنين شهرى در تاريخ، ديگر پديد نيامده باشد.16

پى نوشت‏ها:
1. امامت و رهبرى، مرتضى مطهرى، ص 235.
2. العدل سائس عامّ، نهج البلاغه، حكمت 437 .
3. ر.ك: الكافى، كلينى، ج 2، ص 146.
4. العدل حياة؛ غررالحكم، آمدى، ح 1699.
5. نهج البلاغه، خطبه 87 .
6. همان، نامه 53، 27 و 46 .
7. همان ، نامه 59 .
8. همان، خطبه 3 .
9. همان ، خطبه 137؛ الارشاد، شيخ مفيد، ج‏1، ص 243 .
10. نهج البلاغه، خطبه 224 .
11. همان، حكمت 476 .
12. الغارات،ثقفى، ج‏1، ص 75 .
13. غرر الحكم، حديث 956.
14. نهج البلاغه ، خطبه 131 .
15. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص 99.
16. ر.ك: جامعه سازى قرآنى، محمد رضا حكيمى.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ پنجشنبه 9 آذر1385 ] [ 18:5 ] [ محمد باقر پورامینی ]

 

آیینه رشد/شماره ۶/زمستان ۸۲   

 حسين بن على (ع) در عصرى عهده دار منصب الهى امامت شد كه امويان با تكيه بر قدرت سياسى و تبديل خلافت به پادشاهى، بر آبرو و اموال مسلمانان چنگ انداخته بودند. چنين حكومتى چيزى جز فساد سياسى را در پى نداشت. زيرا رفتار مسئولان و مديران حكومت اموى، بنا به مصالح خصوصى، قومى و قبيله‏اى، از ضوابط و وظايف رسمى جامعه اسلامى منحرف شد و دامنه اين فساد سياسى بدان جا رسيد كه حرام خدا را حلال شمردند، پيمان هاى استوار را گستتند، عدل را به سخره گرفتند، ستم را فراگير ساختند و با بدرفتارى، مردم را از خود گريزان نمودند. ثمره اين روند انحرافى پس از چيره شدن يزيد بر مسند خلافت، چيزى جز واژگونه شدن شكل و ماهيت حاكميت دينى نبود.

 امام حسين (ع)، هيچ فتنه‏اى را بزرگ تر از زمامدارى معاويه نمى‏دانست1 و در نامه‏هايى كه براى او ارسال داشت، با وى به تندى سخن راند و او را بر كارهايش ملامت كرد2 و تا پايان دوره خلافت معاويه، هرگز از نقد عملكرد معاويه خوددارى نكرد و به او مى‏فرمود:

 »من تو را نمى‏بينم ؛ جز اين كه خود را هلاك و دينت را نابود و زير دستان خود را تباه ساخته‏اى«.3

 هنگامى كه معاويه در يك اقدام بى سابقه ولايت عهدى پسرش يزيد را طرح كرد، واكنش امام حسين (ع) و ساير اصحاب نامور منفى بود. امام در نامه‏اى به معاويه هشدار داد و او را به خداترسى رهنمون كرد و تأكيد فرمود كه »خداوند فرمانروا كردن و بيعت ستاندن تو فرزند جوانت را كه شراب مى‏نوشد و سگ بازى مى‏كند، از ياد نخواهد برد.«4 چون معاويه در جواب گفت كه »يزيد خود به حد كمال رسيده و مى‏تواند امت محمد(ص) را اداره كند«، امام به او چنين پاسخ داد:

 »گويا شخص پوشيده و ناشناخته‏اى را توصيف مى‏كنى يا از كسى كه آگاهى ويژه درباره او دارى، خبر مى‏دهى! يزيد خود با رفتار و كردارش، به جايگاه انديشه‏اش رهنمون مى‏شود. براى يزيد از همان گونه كه خود به آن پرداخته - همچون پى سگ‏هاى برانگيخته افتادن و كبوترهاى پيش افتاده و زنان نغمه سرا در تار و تنبور را سرگرم شدن - كه او را ياور سخنانت خواهى يافت و دست از اين تلاش‏ها بردار«.5

 امام تلاش معاويه را براى ستاندن بيعت ناكام گذاشت و به همگان اعلام كرد كه »واللَّه كه ما يزيد را در مخفى و آشكار بيعت نكرده‏ايم«.6

 با مرگ معاويه در سال شصت هجرى و نشستن يزيد بر مسند حكومت ، بحث بيعت با او مطرح شد7؛ فردى كه حكومتش عارى از مشروعيت بود و اعمال سلطه و اطاعت از او امرى غير عقلايى بود؛ زيرا حكومتى مشروع مى‏باشد كه عملكردها، اقدامات و تصميمات آن از شايستگى، درست كارى و پايبندى به موازين اسلامى برخوردار باشد و در حكومت يزيد چنين ويژگى‏هاى به چشم نمى‏خورد. يزيد حركتى را كه معاويه در ترك سنّت پيامبر و مخالفت با فرمان او آغاز كرده بود، سرعت بخشيد، به گونه‏اى كه با بى شرمى، تمام مظاهر دين را به سخره گرفت. او در قرآن ستيزى و محو آثار اسلام و احكام دين، كاملا بى پروا بود و عرصه را براى دين ستيزان هرزه گو فراهم مى‏ساخت. امام حسين (ع)در واكنش به خلافت يزيد، آيه استرجاع را بر زبان راند و فرمود:

 »بايد با اسلام خداحافظى كرد كه امّت اسلامى به فرمانروايى چون يزيد گرفتار آمده است«.8

 حماسه پرخروش و به يادماندنى كربلا و قيام امام حسين (ع)در روز عاشورا را مى‏توان حركتى در راستاى احياى حكومت اسلامى و زوال قدرت اموى دانست.

 

 شناختى كوتاه و گذر بر برخى از وظايف مديران در حكومت اسلامى از منظر سيد شهيدان (ع) براى همگان شايسته و الهام بخش خواهد بود.

 الف. امانت نگرى حكومت

 امام حسين (ع) بر امانت نگرى حكومت تأكيد داشت و مديريت را زيبنده انسان امين مى‏دانست. در نگاه ايشان، كسى سزاوار عهده دارى اين امانت است كه عامل به قرآن، بپادارنده عدل و اجرا كننده حق باشد و خود را وقف راه خدا سازد9. امام ضمن نالايق شمردن معاويه، از عملكرد او در جانشين ساختن يزيد انتقاد كرد و آن را خيانت در امانت شمرد و فرمود:

 »فرزند خود را كه نوجوانى شراب خوار و سگ باز است، جانشين خود ساختى؛ پس در امانت خود خيانت روا داشتى و زير دستان خود را به تباهى كشاندى و سفارش پروردگارت را به جا نياوردى. چگونه كسى را بر مسلمانان مى‏گمارى كه شراب مى‏نوشد؛ با اين كه شراب خوار از فاسقان و تبهكاران است و شراب خوار بر يك درهم نيز امين نيست؛ چگونه بر امتى امين باشد؟ به زودى، آن گاه كه نامه‏هاى استغفار و توبه پيچيده شود، نتايج شوم عمل خود را دريابى«10!

 ب. بپا دارى حق

 در نگاه امام، يك مدير در حكومت اسلامى مى‏بايست اجرا كننده حق باشد11 و حكومت اموى و حاكمان آن، عارى از اين ويژگى بودند؛ جامعه‏اى كه در نگاه امام حسين (ع) در آن به حق عمل نمى‏شد و از باطل نهى نمى‏گرديد12 و مديرانش »اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را بر خود فرض نموده‏اند ؛ فساد را ترويج و حدود الهى را تعطيل ساخته‏اند«13.

 امام حسين (ع) چون كه »بيم فراموشى حق و ترس از بين رفتن آن را داشت«14، براى احياى اين شاخصه حكومت اسلامى و اجراى حق به پاخاست و براى دگرگونى در قدرت و تغيير باورهاى انحرافى اقدام كرد؛ ايشان فرمود:

 »بارالها! تو خود مى‏دانى آن چه كه از ما برآمده از سر رقابت در سلطنت و ميل به افزودن كالاى دنيا نبوده است؛ بلكه از آن روست كه پرچم دين تو را افراشته بينيم و اصلاح را در كشورت آشكار كنيم.15»

 ج. اجراى عدالت

 از ديد حسين بن على (ع)، عدالت يكى از شاخصه‏هاى مهم حكومت است. وى، مديران جامعه اسلامى را »به پادارنده عدل« مى‏دانست16 و مى‏فرمود :

 »امامى كه به كتاب خداى تعالى كار كند و عادل و عالم باشد، با امامى كه ظالم و فاسق باشد، برابر نيايد«.17

 آن حضرت كوفيان را در پيروى از حاكمان غير عادل، مورد شماتت قرار داده، مى‏فرمود:

 »براى يارى و خرسندى دشمنانتان آماده شده‏ايد؛ بدون آن كه آنان عدلى را درميان شما آشكار كنند و آرزويى از شما برآورند؛ به جز حرام دنيا و زندگى پستى كه بدان دل بسته‏ايد و بدون آن كه از ما گناهى سرزده يا انديشه‏اى سست شده باشد«!18

 د. تحقق امنيت

 در جامعه اسلامى، حكومت در نظم بخشى و ايجاد امنيت مسئول است. امام حسين(ع) با بيان اين ويژگى حكومت اسلامى، از بحرانى كه دولت اموى در سلب امنيت فراهم كرده بود، ياد مى‏كند. حضرت بر اين عقيده بود كه حاكمان اموى »تمام سرزمين اسلام، بى دفاع زير پايشان افتاده و دستشان در آن، همه جا باز است و مردم برده وار در اختيار آنانند«19. امام حركت اصلاحى خود را بازگشت و تحقق امنيت بر مى‏شمرد و مى‏فرمود:

 »بندگان ستمديده‏ات را امانى دهيم تا به فرايض و سنت‏ها و احكامت عمل شود«.20

   

 

 1. ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين عليه السلام)تاريخ ابن عساكر(، ص 197.

 2. نعمان بن محمد تيممى، دعائم الاسلام، ج 2، ص 133.

 3. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 212.

 4. محمد بن محسن كاشانى، معادن الحكمه، ج 1، ص 582.

 5. ابن قتيبه، الامامه و السياسه، ج 1، ص 186.

 6. ابن اعثم كوفى، الفتوج، ص 807.

 7. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 241.

 8. بحارالانوار، ج 44، ص 326.

 9. شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 39

 10. دعائم الاسلام، ج 2، ص 133.

 11. الارشاد، ج 2، ص 39.

 12. تحف‏العقول، ص 239.

 13. بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 171.

 14. طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 296.

 15. تحف‏العقول، ص 239.

 16. الارشاد، ج 2، ص 39.

 17. الفتوح، ص 841 و 842 .

 18. پژوهشكده باقر العلوم )ع(، موسوعه كلمات الامام الحسين، ص 422.

 19. تحف العقول، ص 239.

 20. همان .


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ پنجشنبه 9 آذر1385 ] [ 15:40 ] [ محمد باقر پورامینی ]

آيينه رشد/ شماره  ۷

تكليف گرايى در ادبيات سياسى ما، نامى نوآمد است و اين مفهوم از سوى امام خمينى طرح گرديد. امام تمامى امور سياسى و رفتارهاى اجتماعى را به عنوان انجام وظيفه دينى و اداى تكليف الهى عنوان مى‏كرد. از ديدگاه ايشان، محرك اساسى انسان در حركت‏هاى مختلف چيزى جز انجام وظيفه الهى نيست؛ حتى حكومت كردن.
«اساسا حكومت كردن و زمامدارى در اسلام يك تكليف و وظيفه الهى است كه يك فرد در مقام حكومت و زمامدارى، گذشته از وظايفى كه بر همه مسلمين واجب است، يك سلسله تكاليف سنگين‏ترى نيز دارد كه بايد انجام دهد».1
از منظر امام، همه اغراضى كه گاهى سياستمدار را به عمل سياسى وا مى‏دارد، حتى اغراضى كه از درجه‏اى از مشروعيت نيز برخوردارند، بايد تحت شعاع انگيزه اداى تكليف باشند. در اين مكتب حتى شكست و پيروزى در پرتو اداى تكليف يا عدم آن تحقق مى‏يابد.2
«نبايد نگران باشيم كه مبادا شكست بخوريم، بايد نگران باشيم كه مبادا به تكليف عمل نكنيم، نگرانى ما از خود ماست. اگر ما به تكاليفى كه خداى تبارك و تعالى براى ما تعيين كرده است عمل بكنيم، باكى از اين نداريم كه شكست بخوريم؛ چه از شرق و چه از غرب؛ چه داخلى، چه خارج. و اگر به تكليف خودمان عمل نكنيم شكست خورده هستيم، خودمان را شكست داده‏ايم».3
امام به اركان حكومت آموخت كه «خدا به ما وظيفه داده، وظيفه معين كرده، وظيفه خدايى را داريم عمل مى‏كنيم»4. امام خمينى، حاصل شدن نتيجه را تنها موفق بودن در وظيفه الهى مى‏شمرد و تاكيد داشت «وصول به مقاصد و عدم آن بسته به اراده الهيه است و بر ما تكليفى نيست»5. وظيفه محورى امام در اين سخن بيشتر عيان است:
«ما يك وظيفه شرعى داريم انجام مى‏دهيم، اين وظيفه شرعى ماست. اگر نتوانستيم پيش ببريم، حضرت امير (ع) هم نتوانست معاويه را از بين ببرد؛ ولى وظيفه‏اش را عمل كرد. ما وظيفه مان را عمل مى‏كنيم. ما كه از پيغمبر بالاتر نيستيم، ما كه از اميرالمؤمنين بالاتر نيستيم، ما كه از سيدالشهداء بالاتر نيستيم، آن وظيفه‏اش را عمل كرد؛ كشته هم شد، ما هم وظيفه مان را عمل مى‏كنيم».
در تكليف گرايى امام، ترس جايگاهى نداشت «از چه بترسيم؟ آن كس بايد بترسد كه غير از اين عالم جايى ندارد»6 و همه خود را در نزد خدا مسؤول مى‏دانند7.
تكليف گرايى را به عنوان ارمغان بزرگ مكتب سياسى امام پاس داريم‏


1. صحيفه نور، امام خمينى، ج‏4، ص 188.
2. انديشه‏هاى فقهى- سياسى امام خمينى، قاضى زاده، ص 251.
3. صحيفه نور، ج 15، ص 78.
4. همان، ج 19، ص 261.
5. همان، ج 22، ص 71.
6. همان، ج 1، ص‏72.
7. همان، ج‏4، ص 29.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ شنبه 15 مهر1385 ] [ 23:32 ] [ محمد باقر پورامینی ]

آيينه رشد/ شماره ۷
امين الاسلام حسن‏بن فضل طبْرِسى (468 - 548ق)از عالمان برجسته شيعى است كه منزلت او در تفسير، تمام ابعاد و جوانب علمى‏اش را تحت شعاع قرار داده، وى را به عنوان مفسّرى سترگ در دنياى دانش و معرفت معرفى كرد.آثار تفسيرى او چون مجمع‏البيان، ميراث گرانقدرى است كه در طول ساليان دراز، سرآمد تفاسير ديگر به‏شمار مى‏آمد.
علامه طبرسى در خاتمه يكى از آثار قلمى خود به نام الآداب‏الدينيه للخزانة المعينية كه براى يكى از حاكمان مسلمان به نام سلطان معين الدين ابونصر احمد بن فضل بن محمود نوشته است تذكرات مفيد و ارزنده‏اى را ارائه كرده كه بى‏شك اين نكات براى مديران و مسؤولان محترمى كه با مردم در ارتباطاند، آموزنده و عمل به آن پسنديده است. به گوشه هايى از سفارش‏ها و توصيه‏هاى طبرسى دقت فرماييد:
1. توفيق عمل به سنتهاى الهى و دستورهاى اسلامى.
2. تلاش در جهت نشر و گسترش سنتها و ارزشهاى اسلامى در جامعه.
3. پرهيز و جلوگيرى از انتظار ارباب‏رجوع در محل كار (و حل سريع مشكلات آنها) و كوچك نشمردن اين امر، حتى براى يك‏بار.
4. سعى در رسيدگى و حل مشكلات و درخواستهاى اهل ايمان و ترجيح‏دادن آنها نسبت به افراد دور از ايمان.
طبرسى سپس درباره اهميت خدمت به مردم، به احاديث ذيل اشاره مى‏كند:
پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد:
«كارگزار متواضع و فروتن، سايه خدا در روى زمين است».
همچنين مى‏فرمايد:
«هركس مسلمان فقيرى را بزرگ دارد و مشكل او را حل كند، خداى را - در حالى كه از او راضى است - ملاقات خواهد كرد».
حضرت على(ع) مى‏فرمايد:
«هركس درپى برآوردن نياز برادر مؤمن خويش تلاش كند، به واقع نودهزار سال خداى را - در حالى كه روزهايش روزه و شبهايش در عبادت بوده پرستش كرده است».
توفيق خدمت ارزانى شما باد.



موضوعات مرتبط: مدیریت
[ شنبه 15 مهر1385 ] [ 23:29 ] [ محمد باقر پورامینی ]

آیینه رشد/شماره :  2  زمستان 81

مُعاذ بن جبل در سن هيجده سالگى مسلمان شد و در نخستين نبرد مسلمانان با مشركان (جنگ بدر) در حالى كه بيست بهار از عمرش مى‏گذشت، شركت كرد. او همواره در كنار پيامبر حضورى چشمگير داشت ؛ رسول خدا در سال هشتم هجرى و پس از نبرد حنين مديريت فرهنگى شهر مكه را به معاذ سپرد تا در كنار مدير سياسى جوان و بيست و يك ساله شهر، عتاب بن اسيد،1 به بيان احكام دين و پاسخگويى به مسائل شرعى بپردازد.2
معاذ بن جبل كه در ميان اصحاب به فقاهت و آشنايى با احكام قرآن شهره بود،3 در سال دهم هجرى از سوى پيامبر مأموريت يافت تا براى داورى و قضاوت راهى سرزمين يمن گردد. معاذ در آن وقت حدود 28 سال داشت.
رسول خدا پيش از اعزام معاذ، با او به گفت و گو پرداخت و او را با پاى پياده - در حالى كه مُعاذ بر مركب سوار بود - بدرقه كرد4 و به او چنين گفت:
اى معاذ! قرآنِ خدا را بدان‏ها بياموز.
آنان را بر اخلاق خوب پرورش ده.
در انجام فرمان خدا و چگونگى صرف مال خدا از هيچ كس در هراس مباش؛ زيرا اختيار با تو نيست و ما ل از آن تو نيست.
امانت را كم يا بيش ادا كن.
بر تو باد به نرمش و گذشت؛ در جايى كه حقى ترك نشود تا نادان نگويد كه حق خدا را ترك كردى.
از كارمندان خود، در آ ن‏جا كه مى‏ترسى دچار عيبى شوى، پوزش طلب تا تو را معذور دارند.
شعارهاى دوران جاهليت را از ميان ببر؛ مگر آن چه را اسلام نهى نكرده است.
امر اسلام را - خرد و كلان - پديدار كن و بيش‏تر همتت به نماز باشد كه پس از اعتراف به دين، رأس مسلمانى (اسلام) است.
مردم را به خدا و روز جزا يادآورى كن.
پندگويى را دنبال كن تا آنها را به كردار خدايى نيرومند سازد.
سپس آموزگارانى در ميانشان پراكنده كن.
خدايى را بپرست كه به وى باز مى‏گردى.
در راه خدا، از هيچ سرزنشى مترس.
من تو را به پرهيزگارى از خدا، راست گويى، وفا به پيمان، پرداخت امانت، ترك خيانت، نرم گويى، ابتدا به سلام، حمايت همسايه، پناه دادن، مهربانى با يتيم، خوش رفتارى، كوتاه كردن آرزو، دوستى آخرت، هراس از حساب، تمسك به ايمان، فهميدن قرآن، فرو خوردن خشم و فروتنى سفارش مى‏كنم.
مبادا مسلمانى را دشنام دهى يا از گنه‏كارى پيروى كنى يا امام عادلى را نافرمانى نمايى يا سخن راست‏گويى را باور نكنى و يا گفتار دروغ گويى را باور كنى!
پروردگارت را نزد هر سنگ و درخت به ياد آور.
براى هر گناه، توبه‏اى تازه كن؛ گناه‏نهان را با توبه نهان و گناه عيان را با توبه عيان.
اى معاذ! اگر نمى‏دانستم كه تا قيامت برخورد نداريم، سفارش را كوتاه مى‏كردم؛ ولى من مى‏دانم كه ما ديگر هرگز يكديگر را ملاقات نخواهيم كرد.
پس اى معاذ بدان!
«إنَّ اَحَبَّكُمْ اِلَىَّ مَنْ يَلْقَانى عَلى مِثْلِ الْحالِ التى فَارَقَنِى عَلَيْها؛
همانا محبوب‏ترين شما نزد من كسى است كه با من به همان حالى برخورد كند كه در آن حال، از من جدا شده است‏5».
معاذبن جبل پس از ورود به يمن، به قضا و داورى بين مردم پرداخت و آنان را با دين اسلام و قرائت و معارف قرآن آشنا ساخت‏6.
گويا معاذ با توجه به تسلطى كه به كتاب و سنّت داشت، به سؤالى كه از وى كه درباره حقوق شوهر بر همسرش پرسيده بودند، جواب كافى نداده بود7؛ از اين رو، پيامبر تصميم به اعزام على(ع) به يمن گرفت.
مُعاذبن جبل تا هنگام رحلت رسول خدا در يمن اقامت داشت‏8 و به وظايف قضايى و فرهنگى خود عمل كرد و پس از آن به مدينه بازگشت‏9.
شايسته است كه بر نكته پايانى سخن پيامبر تأكيد شود؛ آن حضرت به او هشدار داد كه محبوبيت تو نزد من تا وقتى است كه اين روش و ديدگاه و مشى را تا هنگام مرگ حفظ نموده، در آينده تغيير روش ندهى و از مسير من منحرف نگردى؛ امّا آن چه بر زندگى معاذ پس از رحلت رسول خدا گذشت، تأسف آور، امّا درس‏آموز و عبرت‏انگيز است. گويند كه او از «اصحاب صحيفه» گرديد. آنان گروهى بودند كه برخلاف نظر صريح رسول الله(ص)، بر وصى نبودن و عدم جانشينى على(ع) گواهى داده، آن را مكتوب كردند و نيز در جريان تصرف فدك به دست خليفه اول، معاذ پاسخ رد به درخواست كمك فاطمه(س) داد10.


پى‏نوشت:

1. التراتيب الاداريه، ج 1، ص 261.
2. سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 289.
3. تهذيب الكمال، ج 28، ص 109.
4. طبقات الكبرى، ج 3، ص 121.
5. تحف العقول، ص 25 - 26.
6. التراتيب الاداريه، ج 1، ص 285.
7. السيره النبويه، ج 4، ص 237.
8. تاريخ مدينة دمشق، ج 58، ص 392؛ رسول خدا به هنگام بدرقه معاذ به او فرموده: تو ديگر مرا نخواهى ديد و در هنگام بازگشت، با مسجد و قبرم روبه رو خواهى شد؛ همان، ص 412.
9. الاختصاص، شيخ مفيد، ص 185.
10. سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 298..


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 4 مهر1385 ] [ 0:57 ] [ محمد باقر پورامینی ]

آیینه رشد/ شماره :  3  بهار 82
در ميان دولت‏ها و حكومت‏هاى گونه گونى كه در تاريخ سياسى ايران، ظهور و افول كرده‏اند، دولت باشكوه صفوى، هماره برجستگى خاصى داشته است. اين دولت، پس از عهده‏دارى قدرت سياسى، ايرانِ بزرگ و يكپارچه را در سايه مذهب تشيع شكل داد. همكارى عالمان پرتلاش شيعه با دولت صفوى، آثار و بركات فراوانى را در پى‏داشت. شكل‏گيرى فرهنگ اصيل اسلامى و در آميختن فرهنگ ايرانى با فرهنگ اهل بيت و نيز مهار كژى‏ها و اصلاح دولت‏مردان و نظارت بر روش‏ها و رفتارهاى ايشان، زيباترين اثر حضور روحانيت شيعه در جامعه است. بزرگ‏ترين ثمرِۀ حكومت 230 ساله صفويان، با تمام فراز و نشيب‏هاى آن، پايه‏گذارى يك تمدن پر افتخار اسلامى است؛ تمدنى كه در تمام زواياى علمى، فرهنگى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى، سرآمد بود. آثار علمى بسيار، مفاخر دينى، معمارى زيبا و يكپارچگى ايران، نشان اين ادعاست. هنر صفويان، پايه‏گذارى حكومتى بر مدار مذهب شيعه و تكيه بر مليت ايرانى و تحقق وحدت و يكپارچگى كشور بود. بى‏شك حاكميت صفوى با اين نهضت و حركت خود، مظهر اقتدار به شمار آمده، سزاوار ستايش است.
عوامل و ريشه‏هاى چندى در فروپاشى حاكميت بلند مدت و پرافتخار صفويان نقش داشت. فراى آسيب‏هاى جدى موجود در رفتارهاى شخصى شاهان به خصوص شاه سلطان حسين، مى‏توان ريشه بحرانى را كه به فروپاشى دولت صفوى انجاميد، در عملكرد و رفتار مديران جست و جو كرد. نقش مديران سست بنيان و زشت كردار در سقوط دولت صفويه، واقعيتى است كه در نگاه تمام آسيب‏شناسان و مورخان مورد بررسى و تحليل قرار گرفته است‏1؛ وضعيتى كه شاه سلطان حسين در روزهاى پايانى حاكميت نيز بدان معترف بود و خيانت ناصحان و عدم ديانت مشيران را عامل فروپاشى تلقى مى‏كرد2.
وجود بحران در مديران دولت صفوى، ما را به بررسى ويژگى‏هاى روحى و شخصيتى آنان كشانده، روايت غم بار فروپاشى اين دولت را بازگو مى‏كنيم.


بى كفايتى


آن چه در سال‏هاى پايانى سلطنت شاه سلطان حسين آشكار بود، عدم توجه در گزينش مديران لايق و سپردن مسئوليت به افرادى بود كه شأن آن را نداشتند. فسايى مى‏نويسد:
كارهاى بزرگ را در كف مردمان بى رتبه گذاشته، امور جزئيه را در عهد بزرگان كار ديده نهاده و امور جزئيه از بى‏اعتنايى بزرگان ضايع گرديد و مردمان بى‏رتبه از عهده كارهاى بزرگ نيامده، بنيان سلطنت 230 ساله را شكست و شيرازه اوراق ممالك محروسه را گسيخت تا آن كه طايفه افغان قندهار سر از چنبر اطاعت كشيده، دست جلادت را از آستين تهور آورده، بر اريكه شاهى نشستند3.


چند دستگى


يكى از بيمارى‏هاى آشكار در سيستم مديريتى شاه، اختلاف، شكاف و تشتت ميان مديران بود؛ به گونه‏اى كه «اتفاق و اتحاد به شقاق و نفاق مبدل گرديد و مشرف به خرابى آمد4» ؛ زيرا «امناى دولت دو فرقه شده بودند و با يكديگر ضديت كامل داشتند5» و از رهگذر اين غفلت و نفاق، رأى و نظر دو تن از اميران با هم هماهنگ نبود6! اين وضعيت سبب شد كه «هيچ امرى از امور سلطنت، پيش‏رفت نمى‏شد و هر تدبيرى كه وزير مى‏نمود، قورچى نقيض آن را مى‏گرفت و آن چه قورچى باشى ممهّد مى‏نمود، وزير خلاف آن را صواب مى‏شمرد7».
بى اثر كردن كارهاى يكديگر، تعطيلى بسيارى از كارها را در پى‏داشت. كروسينسكى مشاهدات خود را چنين مى‏نويسد:
كارگزاران امور پادشاهى و امناى دولت، دور از حضرت دو فرقه شده بودند و با يكديگر ضديت كامل داشتند... همه كارها معطل مى‏ماند و انواع جور و تعدى و فساد در مملكت پديد آمد8.


راحت‏طلبى‏


رفاه خواهى و آسايش‏طلبى، يكى از ويژگى‏هاى عمومى مديران بود. از پادشاه تا امراى ديگر، همگى متفق السليقه بودند در راحت‏طلبى و جبن و از صدمه جنگ و جدل احتراز كردن.9 آصف با اشاره به اين معضل و چاپلوسى‏هايى كه به تداوم آن دامن مى‏زد، بدين نكته مى‏پردازد كه براى شاه سلطان حسين آيات جهاد را نمى‏خواندند و افسانه‏هاى نامعقول بر زبان مى‏راندند10.» حزين لاهيجى از معمورى و آسودگى و بهره مندى مديران از جميع نعمت‏هاى دنيوى ياد كرده، مى‏افزايد: «پادشاه و امراى غافل و سپاه آسايش طلب، نزديك به يك صد سال بود شمشير از نيامشان بر نيامده بود11».


فساد ادارى


زراندوزى و ثروت خواهى، مديران را به چنگ اندازى مال مردم و روى آوردن به كارهاى ناشايست كشانده بود. رشوه يكى از اهرم‏هاى آنان بود كه در ميان مديران شايع بود.
همه احمق و نادرست و شرير
همه لوطى و طامع و رشوه‏گير
چو در دولتى رشوه گرديد باب‏
اساسش شود بى‏تأمّل خراب‏12


فساد اخلاقى‏


كروسينسكى، درباره فساد و آلودگى‏هاى اخلاقى رجال دولت و عوام و خواص، مدعى است كه آنان چنان به عيش و عشرت مشغول بودند كه از وقايع ليل و نهار بى‏خبر ماندند.13 شاعر مكافات نامه، از فساد اخلاقى مديران در رنج بود و در اين باره چنين سرود:
به ايشان خوش افتاده زن شيوه‏گى‏
نكردند كارى به جز ليوه‏گى‏
به لهو و لعب جمله مفتون شده‏
همه ليلى خويش و مجنون شده‏
چو با لهو و تن پرورى گشت رام‏
نبيند دگر دولتش انتظام‏14


تضعيف ارزش‏ها


دگرگونى ارزش‏هاى دينى و بى‏توجهى به امر به معروف و نهى از منكر، يكى از آفات و آسيب‏هاى جدى در سال‏هاى پايانى بود. كروسينسكى، با يادكرد عدم توجه سلاطين صفوى به اجراى مسائل شرعى، به خصوص امر حج بر اين نكته تأكيد مى‏كند كه:
طوايف عجم غايت اصرار در دعوى اسلام دارند و جزئى از شعاير فروض و سنن اهمال جايز نمى‏دانند و در اواخر ايام سلطنت صفويه، براى اجراى قانون شرع در بلاد عظيم كه سبب انتظام دولت است، اهتمام نمى‏كردند.15
نه از دين اثر ماند و نه ز شرع‏
همه حبّ دنيا شود اصل شرع‏
ز غفلت همه مست و ابله شوند
ز نكبت چنان سست و بى‏ته شوند16
قطب الدين نيريزى، يكى از شاهدان سقوط دولت صفوى، در رساله طب الممالك، ترك امر به معروف و نهى از منكر در جامعه را از مهم‏ترين عوامل فروپاشى دولت مقتدر صفوى دانسته، دردمندانه مى‏نويسد:
علما بايد بدانند كه وقتى ما امر به معروف و نهى از منكر را رها كرده، پيروى از پاكان و برگزيدگان اهل بيت نكرده، متابع هواى نفس خود را نموده، با اهل گناه مجامله كرده و با خشم خدا خشمگين نشده و اين را ادامه داده تا آن كه بيش‏تر عوام آيات خدا را به سخريه گرفته و زندگى دنيا آنان را فريب داد و حتى شمارى از خواص كتاب خدا را پشت سرانداختند تا به پولى برسند و آن گاه كه ما از راه امامان معصوم - عليهم السلام - دورى جستيم و به ستمگران، به هدف دست‏يابى به جاه و عزت نزد سلاطين و امرا تكيه كرديم و به قومى كه رفاه طلب بودند، نزديك شديم تا به كمك آنان از دنيا بهره‏ور شويم.17
عبرتست آن قصّه اى جان مَر ترا


پى‏نوشت:

1. ر.ك: صفويه نماد اقتدار ايران، ج 2، ص 379.
2. فارسنامه ناصرى، ج 1، ص 500.
3. همان، ج 1، ص 491.
4. سفرنامه كروسينسكى، ص 21.
5. همان، ص 25.
6. تاريخ و سفرنامه حزين لاهيجى، ص 197.
7. مجمع التواريخ، 48.
8. سفرنامه كروسينسكى، ص 25.
9. مجمع التوريخ، ص 48.
10. رستم التورايخ، ص 143.
11. تاريخ و سفرنامه حزين لاهيجى، ص 197.
12. مكافات نامه (علل برافتادن صفويان)، بيت 293 و 955.
13. سفرنامه كروسينسكى، ص 22.
14. مكافات نامه (علل برافتادن صفويان)، بيت 307، 312، 831، 957.
15. سفرنامه كروسينسكى، ص 25.
16. مكافات نامه (علل برافتادن صفويان)، بيت 220 و 210.
17. صفويه از ظهور تا زوال، ص 463.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 4 مهر1385 ] [ 0:55 ] [ محمد باقر پورامینی ]

آیینه رشد/ شماره :  4  تابستان 82

نبرد حنين با پيروزى مسلمان ختم شد و رسول خداصلى الله عليه وآله در آستانه برگزارى حج سال هشتم هجرت، با انجام عمره مفرده تصميم گرفت سرزمين مكه را ترك گويد و راهى مدينه شود. حضرت اداره سياسى مكه را به دست عتاب بن اسيد - جوان تازه مسلمان و خردمند اين شهر - سپرد1 و معاذ بن جبل را براى رسيدگى و پاسخ‏گويى به مسائل شرعى - بيان احكام بيان و تعليم قرآن - در مكه منصوب كرد2 تا در كنار فرماندار مكه، امور دينى شهر را سامان دهد. با انتخاب عتاب بن اسيد، بسيارى از اصحاب، لب به اعتراض گشوده، از كوچكى سن او گله كردند. پيامبر خدا در پاسخ، ملاك مسئوليت را فضيلت و شايستگى او دانست و فرمود:
ليس الاكبر هو الافضل، بل الافضل هو الاكبر3؛
هر بزرگى با فضيلت نيست؛ بلكه هر با فضيلتى، بزرگ است.
پير پير عقل باشد، اى پسر
نه سپيدى موى، اندر ريش و سر
ما كه باطن بين جمله كشوريم
دل ببينيم و به ظاهر ننگريم‏4
پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله براى اين فرماندار 21 ساله يك درهم حقوق معين كرد. عتاب چون حج آن سال را سرپرستى كرد، در يك اجتماع بزرگ مردم، با تكيه بر حقوق مقرر شده خود، با شجاعت و تهور اعلام كرد كه هيچ چشم داشتى به درهم و دينارهاى اعطايى ندارد و از كسى هديه نمى‏پذيرد. عتاب در سخنرانى خود، چنين گفت:
پيامبر اكرم براى من حقوق تعيين كرده است و من در سايه آن، از هر نوع هديه و كمك شما بى نيازم‏5.


پى‏نوشت‏ها:

1. السيرة النبوية، ابن هشام، ج‏4، ص 143.
2. سير اعلام النبلاء، ذهبى، ج‏3، ص 289.
3. السيرة الحلبية، على بن برهان الدين حلبى، ج‏3، ص‏59.
4. مثنوى معنوى، دفتر چهارم.
5. السيرةالنبوية، ج‏4، ص 143؛ التراتيب الاداريه، كتانى، ج‏1، ص 261.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 4 مهر1385 ] [ 0:53 ] [ محمد باقر پورامینی ]
آیینه رشد/ شماره :  7  بهار 83

نسبت مدير با اموال عمومى چگونه است؟
هزينه شخصى يا حزبى يك مدير از بيت المال چه وجهى دارد؟
در برابر ولنگارى و بى مبالاتى مالى، يك كارگزار چه واكنشى شايسته است؟
آيا مى‏توان با مسامحه و ناديده انگاشتن، تاراج بيت المال را به نظاره نشست؟
و آيا... .
مديران دولت اميرمؤمنان (ع) بر حفظ بيت المال مأمور بودند. آنان وظيفه داشتند كه آن را بر اساس نظر حاكم اسلامى، به مصارف عمومى برسانند.
مصرف شخصى، خانوادگى، عشيره‏اى، حزبى و دست‏برد دولت‏مردان به بيت المال، با واكنش تند حضرت رو به رو مى‏شد. برخورد امام به منذر بن جارود، حاكم استخر فارس، قعقاع، والى كسكر (شهرى ميان كوفه و بصره) و نعمان بن عجلان، حاكم بحرين كه به سبب تصرف ناشايست در بيت المال و سوء استفاده مالى به معاويه پيوستند، از اين نمونه است.1
گله‏مندى اميرمؤمنان (ع) از مصقله، به سبب تبارسالارى او و عطاياى فراوانى كه او از بيت المال به خويشاوندانش سرازير كرد، خواندنى و عبرت‏آموز است.
مصقلة بن هيبرة، از بزرگان عراق و از اصحاب و مديران اميرمؤمنان (ع) بود و بر اردشير خُرّه (فيرورآباد كنونى فارس) حكم مى‏راند. امام از چگونگى هزينه و مصرف بيت المال توسط مصقله گله‏مند بود و در نامه‏اى وى را چنين سرزنش كرد:
«خبرى درباره تو به من رسيد كه اگر راستى چنين كارى كرده باشى، هر آينه پروردگارت را به خشم در آورده‏اى و امامت را آزرده و نگران و نافرمانى كرده‏اى. آرى، شنيده‏ام غنايمى را كه مسلمانان با اسب و شمشير فراهم ساخته‏اند و خون خود را افشانده، سرشان را در راه آن باخته‏اند، بى پروا ميان خويشاوندان و نزديكانت قسمت نموده‏اى. سوگند به آن كسى كه دانه را شكافت و انسان را از مشتى خاك ساخت و پرداخت، اگر اين موضوع درست باشد، يقين بدان نزد من رتبت خود را فرود آورده‏اى و ميزان خويش را سبك كرده‏اى؛ پس حق خدا را سرسرى مپندار و آخرتت را با آباد ساختن دنيايت به بوته فراموشى مسپار و آن را نابود مساز كه در رده زيان‏كاران قرار خواهى گرفت ؛ آگاه و مطمئن باش حق مسلمانانى كه نزد تو و ما هستند، در اين غنايم و اموال يكسان است. براى گرفتن اين غنايم و اموال، دمبدم پيشم مى‏آيند و مى‏روند»2.
مصقله در سال 38، اسيران بنى ناجيه را - كه از دين اسلام بازگشته بودند و ساز مخالفت سر داده بودند - از كارگزار
حكومت (معقل) به نسيه خريدارى كرد تا بعدا مبلغ آن را بپردازد3 و همگان را آزاد ساخت. چون امام، بدهى اش را ياد آورد، مصقله خيانت كرد و به شام گريخت.4 اميرمؤمنان (ع) درباره او فرمود:
قبّح اللَّه مصقله؛ خدا روى مصقله را زشت كند! او كارى كرد، چون كارآزادگان و گريختنى، چون گريختن بندگان. هنوز آفرين گويش را به سخن نياورده، خاموش ساخت و ستاينده‏اش را تصديق نكرده، به سرزنش واداشت. اگر مانده بود، آن‏چه در توانش بود، از او مى‏گرفتيم و مانده را تا گشايشى در مال، براى او پديد مى‏آمد، انتظار مى‏كشيديم.5
مصقله نگون‏بخت، از سوى معاويه مسئوليت هايى يافت و سرانجام در سال 50 ق. كشته شد.6


پی نوشت ها:

1. تاريح اليعقوبى، ج 2، س 201 ؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 268.
2. نهج البلاغه، نامه 43.
3. ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 58، ص 269.
4. ثقفى، الغارات، ترجمه آيتى، ج 1، ص 364.
5. نهج البلاغه، خطبه 44.
6. تاريخ الطبرى، ج 5، ص 269.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ شنبه 25 شهریور1385 ] [ 17:54 ] [ محمد باقر پورامینی ]

آیینه رشد/ شماره ۱۵/ بهار ۱۳۸۵

تشويق، استفاده از امور مطلوب، پس از انجام عمل، براى افزايش يا تثبيت عمل مطلوب است و تنبيه، استفاده از محرك هاى آزار دهنده براى فرد، پس از انجام عمل، براى كاهش يا حذف رفتار نامطلوب است و يك نظام كنترل رفتارى محسوب مى‏شود.
از دير باز، تشويق و تنبيه به عنوان دو عامل انگيزاننده و بازدارنده افراد، مورد استفاده مديران قرار گرفته‏اند؛ زيرا يك مدير نمى تواند نسبت به رفتار و نوع عملكرد همكاران و كارگزاران خود بى‏تفاوت باشد. او بايد از عملكرد مطلوب همكاران پرتلاش و خدمتگزار، قدردانى كند و نسبت به رفتار نامطلوب افراد خطاكار، واكنش نشان دهد.
اصل تشويق و تنبيه، يكى از آموزه هاى تربيتى اسلام و از جمله اصول نظام مديريتى اميرمؤمنان(ع) به شمار مى‏آيد. امام مى‏فرمايد:
«استصلاح الاخيار باكرامهم و الاشرار بتأديبهم‏1؛
اصلاح نيكان، با اكرام آنان و اصلاح بدكاران، با تأديب آنان ميسّر مى گردد».
امام خطاب به مالك اشتر چنين مرقوم داشت:
«هرگز نيكوكار و بدكار در نظرت يكسان نباشند؛ زيرا نيكوكاران در نيكوكارى، بى رغبت مى‏شوند و بدكاران در بدكارى، تشويق مى‏گردند؛ پس با هر كدام از آنان بر اساس كردارشان رفتار كن».2
پيامد اجراى اين دستور، عدم تساوى علم و جهل، نيك و بد، تكاپو و تن پرورى، خيرخواهى و بدخواهى، تعقل و حماقت، هشيارى و كودنى، خوش نيتى و بدنيتى، تقوا و لاابالى‏گرى، نظم وبى نظمى، ذهن نوآور و ذهن راكد و عدالت و ظلم است.3
امام همچنين بر رعايت نظام تشويق و تنبيه تاكيد مى‏كند؛
«وَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ، وَ تَعْدِيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ، فَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاكِلَ، إِنْ شَاءَ اللَّه‏4؛
همواره از آنان ستايش كن و كارهاى مهمى را كه انجام داده‏اند، برشمار؛ زيرا يادآورى كارهاى ارزشمند و مطلوب آنان، شجاعانشان را به حركت بيشتر وادار مى كند و واماندگان و ترسوها را به كار وتلاش وامى دارد؛ انشاءالله».
با درنگ در رفتار امام با مديران خود، نمونه هاى متعددى از تشويق و تنبيه را مى‏توان يافت كه به يك نمونه تشويقى و يك نمونه تنبيهى اشاره مى‏كنيم :

الف. تشويق‏
عُمر بن‏ابى‏سلمه مخزومى، والى بحرين بود. امام او را براى پيكار با معاويه فراخواند و در نامه بركنارى او، چنين از وى يادكرد:
«ولايت بحرين را به نعمان بن‏عجلان بسپار، چه آن كه تو مأموريت خود را به خوبى انجام داده و امانت را به خوبى ادا كردى؛ پس به سوى ما بيا؛ بدون آن كه مورد سوء ظن يا مستوجب سرزنش و يا متهم و گنه‏كار باشى. همانا قصد حركت به سوى ستم‏پيشگان شام را دارم و مى‏خواهم كه با من باشى؛ زيرا تو از كسانى هستى كه در جهاد با دشمن و استوار ساختن ستون دين، به آنها اعتماد دارم».5

ب. تنبيه
منذر بن جارود عبدي والى استخر فارس بود، منذر در آن جا مقدار كلانى از بيت المال را به خود اختصاص داد.6 چون خيانتش آشكار شد، امام نامه زير را برايش فرستاد و وى را به كوفه فرا خواند و از حكومت كنار گذاشت.
«اما بعد، پارسايى پدرت مرا درباره تو فريفت و گمان كردم پيرو پدرت هستى و به راه او مى‏روى؛ اما آن چه درباره تو به من خبر داده‏اند، اين است كه از فرمانبردارىِ هوايت دست بر نمى‏دارى و ذخيره‏اى براى آخرتت نمى‏گذارى. دنياى خود را آبادان مى‏كنى؛ با ويران كردن آخرتت و با خويشاوندانت مى‏پيوندى؛ به قيمت بريدن از دينت. اگر آن چه از تو به من رسيده، درست باشد، شترت و تبار و بند پاى‏افزار (كفش) تو از تو بهتر است و آن كه چون تو باشد، در خور آن نيست كه پاسدارى مرزى را تواند يا كارى را به انجام رساند يا رتبه او را برافرازند يا در امانتى شريكش سازند. چون اين نامه به تو رسد، نزد من بيا؛ ان شاءاللَّه‏7».
اميرمؤمنان (ع) دستور داد منذر سى هزار درهم جريمه و غرامت به بيت المال پرداخت كند؛ سپس او را زندانى كرد.پس از مدتى، منذر با شفاعت صعصعه‏بن صوحان عفو و آزاد شد.8

پى‏نوشت:
1. على بن عيسى اربلى، كشف الغمه، ج‏2، 350.
2. نهج البلاغه، نامه 53.
3. محمد تقى جعفرى، حكمت اصول سياسى اسلام، ص 237.
4. نهج البلاغه، نامه 53.
5. همان، نامه 42.
6. احمدبن يحيى بلاذرى،انساب الاشراف، ج 2، ص 391.
7. نهج‏البلاغه، نامه 71.
8. احمد بن محمد يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 203.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ پنجشنبه 16 شهریور1385 ] [ 22:3 ] [ محمد باقر پورامینی ]

آیینه رشد/ شماره ۱۵/ بهار ۱۳۸۵

يكى از مهم ترين مختصات يك نظام ادارى، داشتن نظام تشويق و تنبيه صحيح است. اين نوشتار مى‏كوشد در 11 اصل، اين مهم را براى مديران بيان كند:

1. ارزشيابى كنيد ؛

ارزشيابى كارگزارانه و فرق گذاشتن ميان نيك‏كرداران و بدكرداران، از امور مهم در يك نظام ادارى است. اميرمومنان (ع) مى‏فرمايد:
«اعرف لكل امرى‏ء منهم ما ابلى؛1 رنج و زحمات هر يك از آنان (كارگزاران) را شناسايى كن» .
همچنين مى‏فرمايد:
«مبادا كه نكوكار و بدكردار در نزدت يكسان باشند. كه آن رغبت نكوكار را به نيكى كم كند و بدكردار را به بدى وادار نمايد2».

2. از تبعيض بپرهيزيد؛

سعى كنيد دوستى‏ها، سليقه‏هاى گروهى و جريانى خود را در تشويق و تنبيه ها دخالت ندهيد. اين كار، با عدالت مدير سازگار نيست . اميرمؤمنان(ع) به مالك اشتر سفارش مى‏كند كه در ارزش يابى خود معيارش عملكرد اشخاص باشد؛ نه حسب و نسب؛
«مبادا بزرگى كسى موجب شود كه رنج اندك او را بزرگ شمارى و مبادا پايينى رتبه كسى سبب شود كه كوشش سترگ وى را خوار به حساب آرى».3

3. به علت تشويق و تنبيه اشاره كنيد؛
واكنش شما بايد دقيقاً به صفت مطلوب يا عمل نامطلوب فرد منتسب شود و شخص نسبت به علّت تشويق و تنبيه، كاملا آگاهى يابد.

4. اعتدال را رعايت كنيد؛

از بزرگ نمايى كارهاى كوچك و كوچك نمايى كارهاى بزرگ اجتناب كنيد؛ مهم، رعايت اعتدال است. افراط در تنبيه و بزرگ جلوه دادن خطاهاى كوچك ،اثر تنبيهى را خنثى مى‏كند.

5. تلاش يا خطاى كسى را به ديگرى نسبت ندهيد؛
به فرموده اميرمومنان (ع)، «هرگز تلاش و رنج كسى را به حساب ديگرى نگذار و ارزش خدمت او را ناچيز مشمار تا شرافت و بزرگى كسى موجب نگردد كه كار كوچكش را بزرگ شمارى يا گمنامى كسى باعث شود كه كار بزرگ او را ناچيز بدانى».4

6. به موقع اقدام كنيد؛
تشويق و تنبيه را مشمول مرور و گذشت زمان نكنيد و به هنگام بودن، يك اصل است. تشويق وتنبيه به هنگام، روند رشد صحيح يك سازمان را تسريع مى كند و عوامل كندى و اخلال را نيز از بين مى‏برد و موجب بازداشتن فرد از كردار و رفتار ناخوشايند و غير صحيح مى شود.

7. زياده روى نكنيد ؛
تشويق وتنبيه را به اندازه و در جاى خود استفاده كنيد و از زياده روى بپرهيزيد ، اميرمومنان (ع) مى فرمايد : «اكبر الحمق، الاغراق فى المدح و الذم‏5؛ بالاترين بى خردى، زياده روى در ستايش يا مذمت است».
هنگام ثناگويى، به اختصار كفايت كنيد6. ستايش بيش از استحقاق، چاپلوسى و كمتراز آن، نشانه حسد يا درماندگى است.7
زياده روى در ستايش، آفات زير را درپى دارد:
الف. چه بسا افرادى با تعريف و تمجيد از آنان، مغرور مى گردند.8
ب. ستايش بى اندازه، خودپسندى مى‏آورد وانسان را به سركشى وا مى‏دارد.9
زياده روى در ملامت نيز، آتش لجاجت را برمى افروزد.10

8. در حضور ديگران تشويق كنيد؛
تحسين در حضور جمع، تأثير بيشترى دارد؛ زيرا ديگران را به انجام رفتار مطلوب بر مى انگيزد.

9. هزينه سنگين نتراشيد؛
در تشويق كردن، هزينه سنگينى بر بيت المال تحميل نكنيد؛ مهم آن است كه كارگزار شايسته و ساير افراد درك كنند كه سازمان ارزش كار خوب را مى‏داند و بدان ارج مى‏نهد.11

10. با تشويق نيكوكار، متخلف را مجازات كنيد؛

براى كاستن از رفتار ناشايست كارگزاران ، با پاداش دادن به نيكوكار ، متخلف را به اشتباهش واقف گردانيد. اميرمومنان (عليه السلام) مى فرمايد:
«ازجُر المسى‏ء بثواب المحسن؛12 بدكار را با پاداش دادن به نيكوكار، از عمل بد بازدار».

11. به مراتب تنبيه دقت كنيد؛
گاه توبيخ كنايى كارآمدتر و مفيدتر است و به فرموده اميرمنان (ع)، «كيفر خردمندان،كنايى و تلويحى است و كيفر نادانان، صريح و آشكار است.13
و اين توصيه:
توبيخ كنايى (تعريض)، براى فرد عاقل، سخت‏ترين توبيخ است.14

پى نوشت:
1. نهج البلاغه، نامه 53.
2. همان.
3. همان.
4. همان.
5.آمدى، غررالحكم، ص 77.
6. «اذا مدحت فاختصر»؛ غررالحكم، ص 466.
7. «الثناء باكثر من الاستحقاق ملق و التقصير عن الاستحقاق عىّ او حسد»؛ بحار، ج 73، ص 295.
8. «ربّ مفتون بحسن القول فيه»؛ نهج البلاغه، حكمت 462.
9. «ان كثرة الاطراء تحدث الزهو وتدنى من العزة»؛ نهج البلاغه، نامه 53.
10. «الافراط فى الملامة يشبّ نار اللجاجة»؛ غررالحكم، ص 223.
11. محمد صادق مزينانى، روش هاى تربيت سياسى كارگزاران، ص 122.
12. نهج البلاغه، حكمت 177.
13. «عقوبة العقلاء التلويح و عقوبة الجهال التصريح»؛ غررالحكم، ص 56 و75.
14. «التعريض للعاقل اشد عتابه»؛ غررالحكم، ص 215.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ پنجشنبه 16 شهریور1385 ] [ 22:0 ] [ محمد باقر پورامینی ]

 جايگاه ويژه يك مدير، انتظارات نزديكان و درخواست‏هاى خويشان را افزون مى‏كند ؛  آنان تلاش مى‏كنند با بهره جويى از اهرم قرابت، بيش از ديگران از منابع و منافع مادى و معنوى مدير استفاده كنند. بى شك نظارت بر عملكرد اطرافيان، كنترل رفتارهاى آنان و ايستادگى در برابر زياده خواهى و امتيازجويى ايشان، از بايسته‏هاى يك مدير شايسته است.
 با درنگى كوتاه به دوره آغازين تاريخ اسلام، مى‏توان به دو نوع سيره و منش مديريتى خطا و صواب اشاره نمود؛

 به دوران مسئوليت عثمان عفان بنگريد؛ مديريتى خانواده محور با انحصار قدرت در خويشاوندان و بذل و بخشش‏هاى قومى و قبيله‏اى فراوان!
 خلافت عثمان عفان آغاز اشرافيت قريش و اموى كردن تمام امور سياسى بود او تمام وابستگان خود را بر شهرها حاكم كرد و خشم بسيارى از مردم را برانگيخت. به عنوان مثال: وليد بن عقبه اموى ، سعيد بن عاص اموى و عبدالله عامر اموى به امارت كوفه و مصر منصوب شدند و ستم‏هاى بسيار روا داشتند. به دستور خليفه، حكم بن ابى ابى العاص را كه از سوى رسول خدا (ص) طرد شده بود، از تبعيدگاه فرا خوانده شد و در شمار مديران حكومتى جاى گرفت.1
اميرمؤمنان (ع) به او هشدار داد «آيا نمى‏خواهى دست بنى اميه را از آبرو و اموال مسلمانان كوتاه كنى».2 اما عثمان به اين نصيحت امام وقعى ننهاد و اسراف و اشرافيگرى را آغازيد؛ براى خود خانه سنگى محكمى با درهاى چوبى زيبا در مدينه ساخت.3 او بذل و بخشش‏هاى گزاف را در خاندان خودفزونى بخشيد، و حواله هاى موجود در خزانه بيت المال را به خويشانش بخشيد و در پاسخ اعتراض مردم مى‏گفت: اين مال الله است من به هركس بخواهم مى‏دهم.4
عثمان، فدك را به دامادش مروان بن حكم بخشيد،5
هزار درهم و شترهاى فراوان و زكات يك سال و زمين بزرگى كه پيامبر وقف مسلمانان كرده بود به داماد ديگرش حارث بن حكم بخشيد،
صد هزار درهم به سعيد بن عاص داد،
به ابوسفيان دويست هزار درهم بخشيد،
به يعلى بن اميه پانصد هزار دينار و به عبدالرحمان شوهر خواهرش دو ميليون و پانصد و شصت هزار دينار داد.6
«همچون چارپا بتاخت، خود را در كشتزار مسلمانان انداخت و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار بُرد و گياه بهاران چَرد - چندان اسراف ورزيد - كه كار به دست و پايش بپيچيد و پرخورى به خوارى و خوارى به نگونسارى كشيد».7

به دوران امارت اميرمؤمنان (ع) نيز بنگريد ؛ مديريتى الهى و بر پايه عدالت، با نفى هرگونه برترى جويى، رفع ستم و سدكردن زياده خواهى نزديكان.
رسيدگى بيش تر به نزديكان و توجه به خويشان، در قاموس امام جايگاهى نداشت و سهم ايشان از قدرت پدر، نه امارت حجاز و عراق بود و نه مقررى و عطاى فزونتر.
نزديكان امام در بهره مندى فزونتر از امكانات عمومى نيز استثناء نبودند و عطاى ويژه نداشتند. امام، افزون بر مقررى همگانى و برابر با ديگران، چيزى به ايشان نمى‏داد ؛ در خوان حضرت نيز ساده‏ترين نعم الهى به چشم مى‏خورد، عقيل چون به وقت شام به سفره‏اى نگريست كه فقط نان است و نمك؟ از برادر پرسيد غير از اين‏ها ديگر چيزى نيست؟!
امام فرمود: آيا اين‏ها از نعمت‏هاى خدا نيستند؟ پس سپاس فراوان خداى را».8
روزى عبدالله جعفر (برادر زاده و داماد امام) نزد حضرت آمد و يارى خواست و سوگند ياد كه چيزى ندارم جز آن كه ناچار شوم بخشى از آذوقه را بفروشم امام فرمود:
لا والله، ما اجد لك شيئا الا ان تأمر عمّك ان يسرق فيعطيك، چيزى برايت ندارم؛ مگر آن كه عمويت را امر كنى سرقت كند و به تو دهد!9
اميرمؤمنان (ع) درباره خواست برادرش عقيل با مردم چنين گفت:
به خدا، عقيل را ديدم پريش و سخت درويش. از من خواست تا منى از گندم شما بدو دهم؛ و كودكانش را ديدم از درويشى موى ژوليده، رنگشان تيره گرديده، گويى بر چهره هاشان نيل كشده؛ و پى در پى مرا ديدار كرد و گفته خود را تكرار. گوش به گفته‏اش نهادم، پنداشت دين خود را بدو دادم و در پى او افتادم و راه خود را به يكسو نهادم. پس آهنى براى او گداختم و به نش نزديك ساختم. چنان فرياد برآوردم كه بيمار از درد. نزديك بود از داغ آن بگدازد او را گفتم نوحه گران بر تو بگريند، گريستن مادر به داغ فرزند. از آهنى مى‏نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته و مرا به آتشى مى‏كشانى كه خداى جبّارش بهه خشم گداخته؟ تو بنالى از آزار و من ننالم از سوزش (خشم كردگار).10
امام، سخت مراقب اطرافيان و نزديكان خود بود و به مديران ارشد نيز چنين سفارش مى‏فرمود كه :
و تحفّظ من الاعوان ؛ نزديكان و خواص خويش را سخت زير نظر بگير.11
نوشتار را با اين داستان پى مى‏گيريم،
روزى دختر امام، در آستانه عيد قربان، گردنبند مرواريدى را از على بن ابى رافع، خزانه دار بيت المال، عاريه گرفت، آن هم به صورت عاريه مضمونه مردوده؛ امانتى كه بايد برگرداند و در از بين رفتن او ضامن است. چون اميرمؤمان (ع) از اين امر آگاه شد، خزانه دار را عتاب كرد و كار او را خيانت شمرد و فرمود:
چگونه گردنبندى را كه در بيت المال مسلمانان بوده، بدون اجازه من و بدون رضايت مسلمانان به دختر اميرمؤمنان عاريه داده‏اى؟!.. پس همين امروز آن را برگردان و مبادا ديگر چنين كارى را تكرار كنى كه در آن صورت، از طرف من تنبيه و عقوبت خواهى شد! سوگند ياد مى‏كنم كه اگر دخترم اين گردنبند را به صورت عاريه مضمونه مردوده، نگرفته بود، اولين زن هاشمى بود كه به خاطر دردى دستش را قطع مى‏كردم!
اين سخن حضرت چون به گوش دختر امام رسيد، گويا بر او گران آمد. حضرت به دخرش فرمود :
اى دختر على بن ابى طالب! خود را از جاده حق منحرف نساز، آيا همه زنان مهاجر مى‏توانند در اين عيد با مثل چنين گردنبندى خود را بيارايند؟!12
نشانه حكومت كوتاه و ماندگار اميرمؤمنان (ع) عدل بود و اين نماد، با هر نوع سهم خواهى تضاد داشت ؛
«از عدل خود لباس عافيت بر تنتان كردم ؛ و با گفتار و كردار خويش معروف را ميان شما گستردم؛ و با خوى خود شما را نشان دادم كه اخلاق گزيده چيست».13


پى نوشت

1. على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج‏2، ص 235.
2. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج‏2، ص 235
3. مروج الذهب، ج‏2، ص 332
4. الغدير، عبدالحسين امينى، ج‏8، ص 336
5. تاريخ خلفا رسول جعفريان، ص 151
6. الغدير، عبدالحسين امينى، ج‏8، ص 404
7. نهج البلاغه، خطبه 3.
8. بحارالانوار، ج 41، ص 113.
9. شرح نهج البلاغه، ج‏2، ص 200.
10. نهج البلاغه، خطبه 224
11. همان، نامه 53
12. محمدى رى شهرى، موسوعة الامام على بن ابيطالب (ع)، ج 4،ص 214.
13. نهج البلاغه، خطبه 87


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 10 مرداد1385 ] [ 9:55 ] [ محمد باقر پورامینی ]

 

  مدائن با پيشينه‏اى كهن و مركز فرمان روايى خسروان ايرانى، شهرى در شرق دجله است با خاطره‏هاى تلخ و شيرين سلطنت و شوكت پادشاهان ساسانى، در سايه بزرگترين قصر شاهى.
  ايوان مدائن يا همان طاق كسرى، مركز يكى از بزرگ‏ترين قدرت‏هاى جهانى بود كه در سال 16 هجرى، تسليم نيروهاى سپاه اسلام شد.
  در دوران جديد، فرمان روايى بر اين منطقه، سينه چاكان بسيارى داشت؛ زيرا هم شأن و موقعيت داشت و هم درآمدهاى سرشار و بى حساب.
  راستى، امير جديد مدائن، چگونه اميرى است؟
  چه نوع زندگى و رفتارى داشت؟ و ده‏ها پرسش ديگر كه دانستن آنها براى هر مديرى مى‏تواند جذاب باشد.
**
  حكم فرمان روايى مداين براى سلمان فارسى صادر شد؛ همان روزبه، پسر خشنوذانى كه به جهت قرب و منزلت خاصش نزد رسول گرامى اسلام، سلمان محمدى ناميده شد.
او پس از رحلت پيامبر، در شمار اصحاب على عليه السلام و از مؤمنان به جانشينى او بود و در خلافت عمر، به حكومت مدائن منصوب شد. به هر حال، مملكت اسلامى بايد اداره مى‏شد و تصدى چنين پست‏هايى، مايه دل گرمى خواص و آرامش عوام بود؛ آنگونه كه حذيفه يمانى مدتى بر اين منطقه فرمان روايى كرد و يا عمار ياسر فرمان روايى كوفه را عهده دار شد.
**
والى جديد مدائن، بر 30 هزار مسلمان حكومت مى‏كرد.
حقوق استاندارى‏اش 5 هزاردرهم بود و او، همه مستمرى خود را صدقه مى‏داد.
دو جامه (عبا) داشت كه هنگام سخنرانى يكى را به زير پاى خود مى‏گسترد و ديگرى را به دوش مى‏افكند.
از كسى چيزى نمى‏پذيرفت.
خانه‏اى نداشت و براى تهيه آن نيز دست و پا نزد،
خود، كار مى‏كرد؛ حصير و زنبيل مى‏بافت و از تلاش خويش روزى كسب مى‏كرد.
ساده مى‏زيست و به اندك غذايى چون نان جو اكتفا مى‏كرد.
از درآمدش، گوشت يا ماهى‏اى مى‏خريد و آن گاه، جذاميان را به خوان خود دعوت مى‏كرد و با آنان هم سفره مى‏شد!1 او حتى حاضر نبود اين هزينه خيريه را از بيت المال صرف نمايد.
وقتى كسى به او اعتراض كرد كه چرا تو كار مى‏كنى در حالى كه اميرى، و رزق و روزى برايت سرازير است، گفت:
من مى‏پسندم كه از دست رنج خود ارتزاق كنم.2
**
حضرت على عليه السلام، سلمان را دريايى مى دانست كه قعرش دست نايافتنى است.3
اميرى چون سلمان فارسى ، نمونه كامل يك مدير اسلامى بود و به خوبى مى‏توانست الگويى براى همه اميران دولت بزرگ اسلامى باشد.
اما افسوس، آنان كه بر رأس هرم قدرت جاى گرفته بودند، براى اميران و واليان «شأن» ديگرى ساختند؛ مدير دولت عمر خطاب مى‏بايست در شيوه معاشرت با مردم، هزينه زندگى، رفت و آمد و مركز سكونت و فرمان روايى، هيبت و شوكت استاندارى را رعايت مى‏كرد و نه عدالت اسلامى را.!
در دولت او، اشرافيت «معاويه» در شام الگو بود، نه ساده زيستى «سلمان» در مدائن.
معاويه مورد مدح و تشويق قرار مى‏گرفت، و سلمان تازيانه منع و توبيخ بر جان مى‏خريد.
چون از سلمان پرسيدند چرا ديگر كار نمى‏كنى؟ در پاسخ به ممانعت عمر اشاره كرد؛ به او نوشتم بگذار به حال خود باشم، او دوبار نهى كرد و بار سوم به تهديدم پرداخت!4
**
سلمان فارسى در پاسخ به نامه توبيخ‏آميز عمر، چنين مرقوم داشت:
2
بسم الله الرحمن الرحيم
از سلمان غلام پيغمبر، به عمر بن خطاب.
اما بعد، نامه‏اى از تو به من رسيد كه مرا در آن توبيخ نموده بودى.
در آن نامه، متذكر شده بودى كه در آن جا به شغل حصير بافى رو كرده و غذايت نان جو مى‏باشد؛ بدان كه اين از امورى نيست كه بتوان مسلمان را بدان سرزنش نمود. به خدا سوگند اى عمر! كه خوردن نان جوين و بافتن حصير و بى نيازى از مردم، نزد خدا بهتر است از خوردن و نوشيدن غذا و نوشابه رنگارنگ كه از اموال مردم و غصب حقوق تأمين گردد و مقامى را ادعا كند كه شايسته آن نباشد. پيغمبر خدا را به ياد دارم كه هرگاه نان جوينى به دستش مى‏رسيد، مى‏خورد و به آن راضى بود.
و اما اين كه ياد آور شده بودى كه از حقوقم مصرف كنم، من آن را ذخيره روز فقر و گرفتارى خويش در آن سرا ساخته‏ام كه در آن روز بدان نيازمندترم و به خدا قسم! غذايى كه از گلويم بگذرد و معده‏ام آن را بپذيرد، فرقى ندارد كه آن غذا مغز گندم و مغز استخوان بود يا سبوس جو.
و اما اين كه گفته‏اى تو به گونه فردى عادى زندگى مى‏كنى و مردم را به خويش گستاخ نموده تا جايى كه هيبت مقام والى را به دست فراموشى سپرده و مردم به گرده‏ات سوار شده، آبروى سلطنت خدايى را برده‏اى و اين روش، موجب ضعف و زبونى قدرت اسلام مى‏شود، بدان كه ذلت در طاعت پروردگار به از عزت در عصيان او مى‏باشد و تو خود مى‏دانى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در اوج قدرت و مقام نبوت، آن چنان با مردم انس و الفت داشت و خودمانى زندگى مى‏كرد كه هيچ امتياز ظاهرى با ديگرى در وجود او ديده نمى‏شد و گويى يكى از مردم بود؛ غذايش ساده و لباسش خشن بود؛ سياه و سفيد، قرشى و غير قرشى، همه را به يك چشم مى‏ديد و خودم از او شنيدم مى‏فرمود: هر كه پس از من سرپرستى هفت نفر مسلمان را به عهده گيرد و در ميان آنها به عدالت رفتار نكند، خداوند را برخود خشمناك ساخته است».5

**
سلمان در دوران پايانى خلافت عثمان عفان، در سال 35 هجرى در مدائن رحلت كرد.6
منصور بزرج، از امام صادق عليه السلام پرسيد:
آقا! ياد سلمان فارسى را فراوان از شما مى‏شنوم؛ سبب چيست؟
امام مهربانانه منصور را نگريست و فرمود:
مگو سلمان فارسى؛ بگو سلمان محمدى.
سبب آن كه من او را فراوان ياد مى‏كنم، اين است كه در او سه خصلت عظيم است كه به آن آراسته بود؛
1. خواسته اميرمؤمنان عليه السلام را بر هواى نفس خود ترجيح مى‏داد.
2. فقرا را دوست مى‏داشت و آنان را بر صاحبان ثروت و قدرت ترجيح مى‏داد.
3. به دانش و دانشمندان محبت مى‏ورزيد.7
بى شك تحقق عدالت، در گرو سامان يابى نظام مديريتى ماست؛ البته بر آن مدارى كه مديرى چون سلمان الگو و شاخص باشد.


پى نوشت:


1. الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، القرطبى، ج 2، ص 196؛ حياة الصحابه، محمد يوسف الكاندهلوى، ج 2، ص 250.ج 3، ص 346.
2. الاستيعاب، ج 2، ص 193.
3. سير اعلام النبلاء، ج 3، ص‏342.
4. همان، ص 346.
5. ابومنصور طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 131.
6. الاستيعاب ج‏2، ص 197.
7. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 22، ص 337.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 10 مرداد1385 ] [ 3:30 ] [ محمد باقر پورامینی ]

  به سطح زندگى هر مدير ارشدى كه بنگريد، آغاز و فرجام آن قابل توجه است؛ مثل اين كه آن مدير با چه وضعيت زندگى، مسئوليت را عهده دار شد؛
  با چه نوع از درآمد، حقوق و مزايا آن را دنبال كرد؛
  در طول دوره مسئوليت، خود و خويشان و دوستانش چه سهمى از موقعيت وى كسب كردند؛ چه انباشتند و چه امتيازى را به چنگ آوردند و در آخر، اين مدير، مسئوليت را با چه سطح زندگى به ديگرى سپرد.
  هماره در زندگى مديران، اين نوع تفاوت و يا عدم دگرگونى وجود داشته است
برخى با طعمه انگاشتن قدرت و مديريت، به دارايى مردم چنگ انداختند و خوردند و انباشتند و بى باكانه بردند!
  برخى نيز مسئوليت را يك امانت انگاشتند و پرهيزكارانه زيستند و تفاوتى در سطح و نوع زندگى قبل و بعد دوران مديريتشان ثبت و نقل نشد.
  تاريخ اسلام فراوان است از اين دو نوع زندگى عبرت‏انگيز.
  نوع زندگى حذيفه، به عنوان يك مدير ارشد، براى همه مديران زيباست.

حذيفة بن يمان عَبْسى‏
او از بزرگان صحابه پيامبر بود.
رسول خدا ميان او و عمار ياسر عقد اخوت خواند؛1 چه خوش برادرى بود عمار.
حذيفه در ميان صحابه، راز دار پيامبر بود و آن حضرت، نام‏هاى منافقان را چون رازى به او سپرد و او به امر پيامبر آن نام‏ها را پنهان مى‏داشت.
او دشمن شناس چيره‏اى بود و مى‏گفت: همواره ديگران راجع به امور خير از پيغمبر سوال مى‏كردند؛ ولى من از شر مى‏پرسيدم؛ مبادا ندانسته در آن بيفتم. از اين رو، او از حوادث پس از پيغمبر، از قبيل پيكار جمل و خروج عايشه، پيش‏گويى مى‏كرد.

نخستين مسئوليتى كه به حذيفه واگذار شد، حكمرانى نصيبين بود. خليفه دوم به تمام ساكنان و بزرگان اين منطقه فتح شده، فرمان داد كه حذيفه هر چيز و هر مقدار كه بخواهد به وى دهند!
با تكيه بر اين مجوز رسمى خليفه، ستاندن زمين و ساخت بناهاى زيبا و انباشت درهم و دينار، براى حذيفه بسيار آسان بود؛ كارى كه ديگر اميران و مديران حكومت اسلامى، همچون معاويه، در شام انجام دادند؛ اما او، تنها به معاش روزانه خود و خوراك اسبش قناعت ورزيد.2

امارت مدائن، تجربه دوم مديريتى حذيفه بود و تصدى اين استاندارى، از سوى خليفه دوم، به وى سپرده شد.
خليفه به هنگام واگذارى اين مسئوليت، به بزرگان و شهروندان مدائن در نامه‏اى چنين نوشت:
«سخن حذيفه را بشنويد؛ از وى پيروى كنيد و هرآن‏چه خواست، به او بدهيد».
حذيفه در حالى مدينه را به سمت مدائن ترك كرد، كه فقط الاغى به همراه داشت كه با تسمه و كمربند، آذوقه‏اش را زير شكم آن بسته بود.
او چون به مدائن آمد، حكم امارت خويش را براى مردم آن سامان خواند. مردم و بزرگان مدائن از او پرسيدند:
امير! چه مى‏خواهى تا برايت فراهم كنيم‏
حاكم پارساى مدائن گفت:
تا وقتى كه پيش شما هستم، به غذايى كه سيرم سازد و علفى كه الاغم را سير كند، قانعم!
حذيفه همان‏گونه كه رفت، بازگشت، بى هيچ برداشت و انباشت و امتيازى.
چون به مدينه بازگشت، خليفه از اين سلوك زندگى حذيفه متعجب شد.3

حذيفه وامدار كسى نشد
و دل به امتيازات ويژه مديران نبست.
او هماره بر مدار حق مى‏گشت؛ نه بر مدار صاحب قدرت و ثروت.
حذيفه بر خلاف روش و عملكرد بسيارى از اصحاب پيامبر، از كسانى بود كه باورهاى خود را ديگرگون نكرد و در كنار مراد خويش - على (ع) - ايستاد؛ هر چند كه در دوران خلافت خلفاى دوم و سوم، از مديران عالى حكومت بود.
در آغاز خلافت اميرمؤمنان، وى در بستر بيمارى بود؛ با تنى رنجور و با اين حال، شادمان، بر فراز منبر رفت و على (ع) را ستود و گفت:
او بهترين فرد در ميان درگذشتگان و بازماندگان پس از پيامبرتان است.
آن‏گاه يك دست خويش را به‏دست ديگرش زد و گفت: اكنون با اميرالمؤمنين واقعى بيعت كردم و سپس براى على (ع) بيعت گرفت و به دو پسرش وصيت كرد كه همگامى با اميرمؤمنان را فرو نگذارند و با اين توصيه بود كه آن دو در صفين حضور يافتند و به شهادت رسيدند.4
حذيفه گرچه عمرش وفا نكرد و تنها 40 روز كارگزار اميرمومنان بود،5 اما در دوران مديريتش، تنديس پيروى از پيشواى خود، على (ع) بود؛ مديرى علوى و داراى اين شرايط :
- اجازه جمع كردن مال ندارد.6
- زندگى او بايد هم سطح زندگى ضعيفترين فرد اجتماع باشد.7
- بايد خود را از مالكيت كنار نگاه دارد.8
- براى خود ساختمان نمى‏سازد.9
- به كسى تيول (ملك و زمين) نمى‏دهد.10
- سيم و زرى از خود برجاى نمى‏گذارد.11
- از كسى هديه قبول نمى‏كند.12
چنين مديرى، با اين نوع از زندگى پارسايانه، مى‏تواند برگزيده باشد؛ آن‏گونه كه حذيفه مورد ستايش قرار گرفت.

حذيفه پاك و سبك زيست.
در افت و خيزهاى سياسى و سير تحولات اجتماعى، آن‏چه كه براى او مهم بود، انجام وظيفه و تكليف، پاسداشت حق و فروتنى در برابر خلق خدا بود.
چون لحظه مرگش فرا رسيد، از فرزندش پرسيد:
- اينك چه ساعتى است؟
- آخر شب!
- خدا را سپاس كه مرا به اين نقطه رساند؛ در حالى كه با ستمگرى بر ضرر صاحب حقى، دوستى نكردم و با صاحب حقى، دشمنى ننمودم.13


پى نوشت:

1. ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 31.
2. حسينى دشتى، معارف و معاريف، ج‏4، ص 437.
3. سير اعلام النبلا، ج 4، ص 33.
4. قرطبى، الاستيعاب، ج‏1، ص 394.
5. رجال الطوسى، ص 35.
6. ر.ك: نهج البلاغه (عبده)،
7. ر.ك: همان، خطبه 209.
8. ر.ك: ابن شهر آشوب، مناقب، ج 2، ص 72.
11-9. ر.ك: شيخ صدوق، امالى، ص 250.
12. ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 224.
13. ابو على حائرى، منتهى المقال، ج 2، ص‏345.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 10 مرداد1385 ] [ 3:26 ] [ محمد باقر پورامینی ]


آشنايى‏

  خواجه نظام الدين عبيدزاكانى، نامى آشناست؛ لااقل   با  داستان شيرين موش و گربه‏اش. آن چه اين شاعر قرن هشتم را از ديگر شاعران و نويسندگان ممتاز كرده است، قوه ابتكار و نوآورى او در آثار هنرى اوست كه به صورت نقد اجتماعى، سياسى و اخلاقى بسيار تندى نمودار مى‏شود.

  به اين نمونه بنگريد:
  مردى زشت رو جلوى آينه ايستاده بود و مى‏گفت: خدا را شكر كه مرا اين قدر زيبا آفريد! غلامش در كنار او بود و سخنانش را مى‏شنيد؛ وقتى بيرون آمد، از او پرسيدند: صاحبت چه مى‏كند؟ گفت در خانه نشسته و بر خدا دروغ مى‏بندد!
عبيد، بى‏گمان بزرگ‏ترين لطيفه‏پرداز چيره دست ميدان ادبيات فارسى است كه مى‏كوشد با زبان لطيفه و طنز، هم نقايص و مظاهر مضحك و متناقض زندگى مردم را بشناساند و هم مى‏خواهد جامعه‏اى را كه بر مبناى ظلم بنياد شده، در هم بكويد.
به مزاحمت نگفتم اين گفتار
هزل بگذار و جد از او بردار
او در رساله تعريفات، بعضى از واژه‏ها را اين گونه معنا مى‏كند:
القاضى: آن كه همه او را نفرين كنند!
نايب القاضى: آن كه ايمان ندارد!
الوكيل: آن كه حق را باطل گرداند!
العادل: آن كه هرگز راست نگويد!
الميانجى: آن كه خدا و خلق از او راضى نباشد!
البهشت: آن چه هرگز نبينند!
الحلال: آن چه نخورند!
مال الايتام و الاوقاف: آن چه برخود از همه چيز مباح‏تر و جايزتر دانند!
چشم قاضى: ظرفى كه به هيچ چيز پُر نشود!
الرّشوه: كارسازِ بيچارگان!
الرّوباه: صوفى شكلى كه همراه اُمرا و خوانين باشد!
اخلاق الاشراف، موش و گربه، صد پند، رساله دلگشا و رساله تعريفات، از آثار اوست.

عدالت؛ مذهب منسوخ و مختار
نگاه عبيد به «عدالت»، در رساله اخلاق الاشراف اين گونه است:
الف) مذهبِ منسوخ:
بزرگانِ گذشته، عدالت را يكى از فضايل اربعه شمرده‏اند و بناى امورِ دنيا و آخرت را بر آن نهاده‏اند. آنها اعتقاد داشتند كه آسمان و زمين، به عدل بر پا گشته است و همه مردم، بايد به عدل و برابرى رفتار كنند. بنابراين، پادشاهان و اميران و بزرگان و وزيران، دايم همّتشان بر عدالت‏گسترى و رعايت امورِ مردمان و سپاهيان بودو عدالت‏گسترى را سبب خوشوقتى و نامِ نيك مى‏دانستند و چنان بر اين قِسم از فضايلِ اربعه - يعنى عدالت - اعتقاد داشتند كه مردم عادى در معاملات خود راه عدالت را در پيش مى‏گرفتند و مى‏گفتند:
عدل كن زان كه در ولايت دل‏
درِ پيغمبرى زند عادل‏1
ب) مذهب مُختار:
ياران ما مى‏گويند كه اين، بدترين شيوه‏هاى زندگى است و عدالت، تباهى و خرابى بسيارى به بار مى‏آورد و دلايلِ روشن براى گفته خود مى‏آورند و مى‏گويند: بناى كار سلطنت و فرماندهى و كدخدايى، بر حكمرانى است و تا از كسى نترسند، فرمانش نبرند و چون عدالت به ميان آيد، همه برابر خواهند شد و اساسِ كارها نابود مى‏شود و نظامِ امور از هم مى‏پاشد. آن كس كه - خداى نكرده - عدالت‏گرى كند و كسى را نزند و نكُشد و اموال ديگران را به زور نگيرد و مست نكند و به زيردستان و ضعيفان تندى نكند و خشم نگيرد، مردم از او نمى‏ترسند و در اين جاست كه فرمان پادشاهان را نمى‏برند و فرزندان و غلامان، سخن پدران و اربابان خود را نمى‏شنوند و مصلحتِ كشور و بندگان خدا از هم مى‏پاشد و براى همين است كه گفته‏اند:
«پادشاهان از پىِ يك مصلحت، صد خون كنند».2
ياران ما مى‏فرمايند كه عدالت، بدبختى و فلاكت به بار مى‏آورد و كدام دليل از اين واضح‏تر كه پادشاهان ايران، مانند ضحّاك و يزدگرد كه صدر جهنم به حضورِ آنها مشرف شده است و كسانى كه بعد از آنها آمده‏اند، تا زمانى كه ظلم مى‏كردند، حكومتشان برقرار و كشورشان آباد بود و هنگامى كه پادشاهى به خسرو انوشيروان رسيد، در اثر سُستىِ انديشه و چاره‏گرىِ وزيرانِ ناقص عقلش، شيوه عدل را برگزيد و در اندك زمانى، كنگره‏هاى كاخش فرو ريخت و آتشكده‏ها كه معبد آنها بود، يك‏باره خاموش شد و اثرى از آنها بر روى زمين باقى نماند؛ همچنان كه معاويه به بركتِ ظلم و بى‏عدالتى، حكومت را از دستِ امام على(ع) خارج ساخت!
بُختُ النّصر3 تا وقتى كه دوازده هزار پيغمبر را بى‏گناه در بيت‏المقدس نكشت و چند هزار پيغمبر ديگر را اسير نكرد و به سُتوربانى وانداشت، حكومتش ترقى نكرد و در دو جهان سرافراز نَشد و چنگيزخان كه امروز - به كورىِ چشمِ دشمنان، در قعر دوزخ، رهبر و سردسته همه مغولانِ اول و آخر است، تا هزاران هزار بى‏گناه را از پا در نياورد، پادشاهى برقرار و ثابت نشد و كوشش‏هاى او، به خاطر فكرِ نادرستِ ابوسعيد، تباه شد! آرى؛
چون تيره شود مرد را روزگار
همه آن كند كش نيايد به كار4
رحمتِ خداوند بر اين بزرگانِ صاحب توفيق باد كه خلق را از ظلمتِ ظلمِ عدالت به نورِ هدايت ارشاد فرمودند!


پى نوشت

1. سنايى غزنوى‏
2. مصراع دوم بيتى از انورى ابيوردى.
3. سلطان بابل كه از سال 604 تا 562 قبل از ميلاد حكومت كرد.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 10 مرداد1385 ] [ 3:15 ] [ محمد باقر پورامینی ]

 

  موفقيت به مفهوم برخوردارى از بسيارى مواهب، هدف كارى هر مدير است و       تفاوت ميان موفقيت و شكست، اغلب در ميان توانمندى‏هاى يك مدير، براى   تصميم‏گيرى شايسته است.
  تصميم‏گيرى، يك مهارت است؛ ويژگى‏اى است كه با توانايى تصور مقصد، راه‏هاى  رسيدن به آن، انتخاب راه بهتر و عزم و اراده براى پيمودن راه، رابطه دارد.
  بايد ديد چگونه راه بهتر را گزينش كنيم؟
  عامل ترجيح يك راه چيست و چگونه بايد تصميم بگيريم؟
  براى تصميم‏گيرى، چند گام قابل توجه در اين نوشته وجود دارد كه عبارتند از:


۱. تصميم بگيريد كه چگونه تصميم بگيريد؛
پيش از مطرح شدن هر موضوعى، معيارهايى را كه مى‏خواهيد براى تصميم‏گيرى در موارد مختلف تصميمات به كار گيريد؛ انتخاب كنيد. اين وضعيت، به شما كمك بيشترى مى‏كند تا در ميان روش‏هاى مختلف تصميم‏گيرى، روش منطقى آن را انتخاب كنيد؛ يعنى، تمام اطلاعات و انتخاب‏ها را بررسى كرده، با توجه به هدف، بهترين را برگزيند. دقت كنيد كه از تصميم‏گيرى‏هاى احساسى و غيرفعال، اجتناب كنيد.

2. حقايق را به دست آوريد؛
ما اغلب براساس شنيده‏ها يا از روى پندارها و خيالات، تصميم مى‏گيريم. تنها اطلاعاتى مؤثر و سودمند هستند كه حقيقت شناخته شده هستند و براى دست‏يابى به اين گونه اطلاعات كه براى تصميم‏گيرى لازم هستند، آماده پرداخت بهاى آن باشيد.
اين دو جمله را همواره به خاطر داشته باشيد:
الف) دانايى، راهنمايى نيك است.1
ب) دانش، بهترين آگاهى است.2

3. مشورت كنيد؛
بعضى از مديران، از مشورت خوددارى مى‏كنند؛ شايد اين عمل را با ضعف خود برابر مى‏دانند. از اتهام نادانى در مشورت نترسيد و بدانيد كه هيچ پشتيبانى، قابل اعتمادتر از مشورت نيست.3
مشورت، ادراك و هشيارى دهد
عقل‏ها مر عقل را يارى دهد
گفت پيغامبر بكن اى رأى زن‏
مشورت، كالمستشار مؤتمن‏4

4. دور انديش باشيد؛
اساس هر تصميمى، دورانديشى است. دورانديشى، فن است و ثمره آن، سالم ماندن از آسيب‏هاست. كسى كه دور انديشى او را پيش نبرد، ناتوانى و درماندگى، عقب نگاهش مى‏دارد.5
به اين سخن اميرمؤمنان دقت كنيد:
فكر كن تا دور انديش شوى و چون همه جوانب كار برايت روشن شد، تصميم قطعى بگيرد.6

5. همت عالى داشته باشيد؛
بلند همتى، پيش نياز هر تصميم است و هر كه بر نردبان همت فراز آيد، به مقصود دست مى‏يابد. سعى كنيد كه خودتان را دست كم نگيريد؛ زيرا انسان را چيزى مانند همتش بلند نمى‏گرداند.7
هر كه را شد همت عالى پديد
هر كه جست، آن چيز حالى شد پديد
هر كه را يك ذره همت داد دست‏
كرد او خورشيد را زان ذرّه پست‏
نطفه ملك جهان‏ها همت است‏
پروبال مرغ جان‏ها همت است‏8

6. خطرپذير باشيد؛
مشكل تصميمات، با بهاى آن شروع مى‏شود. كارها را درست انجام دهيد و ارزش و احترام خود را در مقابل بهاى آن كارها، صرف نظر از فرصت‏هاى از دست رفته، محبوبيت و يا ضايع شدن، حفظ كنيد.
شما بهاى تصميمات را اكنون و يا بعدها پرداخت خواهيد كرد و اين پرداخت، حتمى است. بنابراين، قبل از اتخاذ تصميم، به هزينه آن توجه داشته باشيد.

7. از شتاب‏زدگى اجتناب كنيد؛
عجله، دام شيطان است و پشيمانى به دنبال دارد. اميرمؤمنان(ع) در سفارش خود به مالك چنين فرمود:
مالكا! از شتاب‏زدگى و عجله در كارها، پيش از رسيدن زمان آنها، بپرهيز.9

8. مصمم باشيد؛
وقتى كه همه اطلاعات مورد نياز را براى يك تصميم‏گيرى در اختيار داريد، تأخير بى‏مورد در تصميم‏گيرى روا نيست؛ چون اين تأخير، موجب مى‏شود تا شما اعتماد به نفس، توانايى و شجاعت خود را براى اقدام در زمان مناسب از دست بدهيد.

9. توكل كنيد؛
شرط مهم در تصميم‏گيرى، توكل و يارى جستن از خالق هستى بخش است و او مى‏فرمايد: هنگامى كه تصميم گرفتى، به خدا توكل كن؛ زيرا خداوند، توكل كنندگان را دوست دارد.10
تصميم بگيريم كه اين تجربه‏ها را امتحان كنيم.


پى نوشت

1. غررالحكم، ح‏768.
2. همان، ح‏769.
3. از سخنان پيامبر اكرم(ص)؛ محاسن برقى، ج‏2، ص‏435.
4. مولوى.
5. مجلسى، بحارالانوار، ج‏71، ص‏339.
6. همان، ص‏341.
7. غررالحكم، ح‏6968.
8. عطار نيشابورى.
9. نهج‏البلاغه، نامه 53.
10. آل عمران، آيه 159.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 10 مرداد1385 ] [ 3:8 ] [ محمد باقر پورامینی ]
 

چه مالكى!

  خداوند چه نيكى‏ها كه به مالك داده بود!
  مالك، چه مالكى!
  اگر كوه مى‏بود، كوهى عظيم بود ؛
  اگر سنگ مى‏بود، سنگى سخت بود..
  «أينَ مثلُ مالكٍ» ؟
  آيا مردى چونان مالك هرگز مى‏توان يافت؟1
  **
  مالك اشتر، فرزند حارث نخعى بود و در كوفه مى‏زيست؛ در جنگ يرموك و  دمشق،  تيرى گوشه چشم وى را مجروح ساخت و از آن پس، «اشتر» شهرت يافت‏2.
  او، قامتى بلند، سينه‏اى فراخ و زبانى گويا داشت و از هيبت، ابهت، حيا و مزاياى    اخلاقى بسيار بهره مى‏برد.3
در دوران خلافت عثمان، به شام تبعيد شد و به دستور معاويه، مدتى نيز در حبس به سر برد.4
**
با آغاز خلافت امير مؤمنان (ع)، مالك تمام توان خود را در خدمت امام قرار داد.
امام او را بسيار دوست مى‏داشت و ديدگاه‏هايش را محترم مى‏شمرد.
نقش محورى مالك اشتر در دو نبرد جمل و صفين، زبانزد همگان بود. او محور جنگ جويان بود و نبردش، روح حماسه را در كالبد سپاهيان مى‏دميد.
چون فرجام پيكار صفين به پذيرش حكميت انجاميد، او اين گونه وفادارى خود را به امام اعلام نمود:
جايى كه تو باشى، ما را نرسد كه رأيى بزنيم و مصلحتى بينديشيم. اگر اين قضيه را كه مى‏گويند، قبول مى‏كنى، تو امامى رشيد و خليفه‏اى بزرگوار ؛ حكم تو را است و اگر آن را كراهت مى‏دارى، شمشير مى‏زنيم و از خداى مدد مى‏خواهيم.5
**
مالك اشتر يك مدير تمام عيار نيز بود.
كارگزارى بى مانند كه اميرش از او خشنود بود و وى را چنين مى ستود:
بنده‏اى از بندگان خدا
كه در روزهاى بيم نخوابد؛
در ساعت‏هاى ترس، از دشمن روى برنتابد؛
بر بدكاران، تندتر است از آتش سوزان،
او شمشيرى از شمشيرهاى خداست؛
نه تيزى آن كند شود و نه ضربت آن بى اثر بود،6
و كسى است كه :
به كمك او دين را به پاى مى‏دارم و نخوت سركشان را قلع و قمع مى‏كنم و خلأهاى هولناك را پر مى‏كنم.7
مالك، پيش و پس از نبرد صفين، بر منطقه وسيع «جزيره» فرمانروايى داشت و چون كار بر محمد بن ابى بكر در مصر تنگ شد، به دستور امام، به حكومت مصر منصوب شد. او بى درنگ فرمان معروف به «عهدنامه» را از امام ستاند و راهى محل ماموريت جديد خود شد؛ امّا با دسيسه معاويه، در ميانه راه مسموم شد و به شهادت رسيد. خبر شهادتش بر امام بسيار گران آمد و آن را بزرگ ترين مصيبت‏ها ناميد8 و بر عروجش گريست و فرمود:
به خدا سوگند اى مالك!
مرگ تو، بسيارى را لرزانيد و بسيارى را خوشدل كرد.
گريندگان بايد بر چونان تويى بگريند.9
**


25 اصل

فرمان اميرمؤمنان (ع) به مالك اشتر، مرام نامه و منشور كارى و رفتارى هر مدير است. با الهام از توصيه‏هاى امام، به 25 اصل در «مديريت مهرورزى» و نوع تعامل مديران ارشد با مردم اشاره مى‏شود:

1. مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار ده.
2. با همه دوست و مهربان باش.
3. هرگز چونان حيوان درنده مباش كه خوردن آنان را غنيمت دانى.
4. بر آنان آسان گير؛ آن گونه كه دوست دارى خدا تو را ببخشايد و بر تو آسان گيرد.
5. بر بخششى كه كرده‏اى، هرگز پشيمان مباش.
6. از پرخاش و غضبى كه توانى از آن رها گردى، شتاب نداشته باش .
7. دوست داشتنى‏ترين چيزها نزد تو، در حق، ميانه‏ترين، در عدل، فراگيرترين و در جلب خشنودى مردم، گسترده‏ترين باشد.
8. در مردم عيوبى است كه شايسته‏ترين انسان‏ها براى پوشاندن آنها زمامدار است؛ پس آن چه را كه از تو پوشيده است، كشف مكن .
9. گره هر كينه را از دلهاى مردم باز كن .
10. رشته هر دشمنى را از خود قطع كن.
11. اقدامات تو طورى باشد كه خوش گمانى مردم براى تو فراهم آيد؛ زيرا اميد و خوش گمانى (مردم)، مشقت و رنج هاى دامنه دار را از تو قطع مى‏كند.
12. آداب پسنديده‏اى را كه بزرگان اين امت به آن عمل كردند و مردم با آن پيوند خورده، همگان بر مبناى آن رشد مى‏يابند، بر هم مزن.
13. تلاش هر كسى را به حساب بياور و تلاش هيچ كسى را به حساب ديگرى منظور مدار.
14. تلاش تو در آبادانى زمين، بيشتر از توجه به گرفتن ماليات باشد؛ زيرا ماليات بدون آبادى، قابل دريافت نيست.
15. هرگز آن تخفيفى كه براى اصلاح وضع مردم انجام دادى، بر تو سنگين نيايد؛ زيرا اين نوعى ذخيره است كه نفع آن در آباد كردن شهرهايت و زينت بخشيدن زمامدارى ات به تو خواهد رسيد.
16. براى دورترين مسلمانان، همانند نزديك‏ترين آنان، سهمى مساوى وجود دارد و تو مسئول رعايت آنى.
17. همواره در فكر مشكلات محرومان باش و از آنان روى برمگردان؛ به ويژه به كسانى بيشتر رسيدگى كن كه از كوچكى به چشم نمى‏آيند.
18. بخشى از وقت خود را به كسانى اختصاص ده كه نياز دارند شخصا به امور آنان رسيدگى كنى و در مجلس عمومى با آنان بنشين.
19. درشتى و سخنان ناهموار محرومان را بر خود هموار كن.
20. تند خويى و خود بزرگ بينى را از خود دور ساز تا خدا درهاى رحمت خود را به روى تو بگشايد.
21. هيچ گاه خود را فراوان از مردم پنهان مدار؛ زيرا كه پنهان بودن رهبران، نمونه‏اى از تند خويى و كم اطلاعى در امور جامعه است .
22. هرگاه مردم بر تو بدگمان شدند، عذر خويش را آشكارا با آنان در ميان بگذار و با اين كار، از بدگمانى نجاتشان بده كه اين، رياضتى براى خودسازى و مهربانى نسبت به مردم است.
23. مبادا هرگز دچار خودپسندى گردى و به خوبى‏هاى خود اطمينان كنى و ستايش را دوست داشته باشى!
24. مبادا هرگز با خدمت هايى كه انجام دادى، بر مردم منت گذارى، يا آنها را بزرگ بشمارى و يا مردم را وعده‏اى داده، سپس خلف وعده نمايى!
25. هرگز در آن چه كه با مردم مساوى هستى، امتيازى مخواه.


پى نوشت:

1. از سخنان امير مومنان (ع)؛ ابراهيم بن محمد ثقفى، الغارات، ترجمه آيتى، ج‏1، ص 265.
2. ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 56، ص 380.
3. نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 255.
4. ابن اعثم، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفى، ص 335.
5. همان، ص 692.
6. نهج البلاغه، نامه 38.
7. جعفر سبحانى، فروغ ولايت، ص 697.
8. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏6، ص 77.
9. الغارات، ج‏1، ص 265.


موضوعات مرتبط: مدیریت
[ سه شنبه 10 مرداد1385 ] [ 3:0 ] [ محمد باقر پورامینی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
برچسب‌ ها
امکانات وب
ایران رمان